داستان بوی گل یاس بخش ۱  

    

 

خیره شو بر دور دست ها

                 که دگر او نیست

حس کن بوی یاس را

                که روی شاخه اش نشسته ای.

برگ های سبزش ، در کنارت  ،

                           بر تو غریبانه می نگرند .

به کبودی افق نگر

                    که نسیمی ازآن نمی وزد .

رنگ های زرد و نارنجی و ...

                                   ز غروب رفتند

سحاب زُمخت و بد شکلی،

                         سوی نگاه یاس را گرفته

                                   وبوی یاس را برده .

و تو

 ای عندلیب تنها

              خیره شو بر دور دست ها

که شاید....

         آری شاید نسیمی

                    زبوی یاس  آید   «همدم »

تو ای باران ! به بار !

چرا استاده ای ؟ به بار !

نمی بینی زمین و زمان ، بوی لجن وتعفن گرفته .

به بار  ! ای باران !

به شور ! ای باران ! غبار نشسته بر برگ های یاس را .

به بار! ای باران !   ببر بوی لجن، از مرداب  یاس را

به بار! ای باران ! بشور دل های متعفن و  چرکین را .

به بار! ای باران ! بگذار پر شود مرداب ها .

تا غورو وزغ ها در آن جا بمانند  و غرغر کنند .

                            تا فکر مرداب و گنداب دیگر نباشند.

به بار! ای باران !  بگذار یا س ها بوی خود را نشان دهند

                          وکاشانه ها بوی یاس به گیرند

                          مادران بر یاس ها اب دهند .

                          پدران نوازش دهند.

                          برادران  به بالند .

                        خواهران آسوده  ، رخت عروسی به تن کنند ....

آری ای باران !  به بار !

                    که دل عاشقان نیازمند ، نم نم تواند .

به بار ! .. به بار .. به بار ...

           

مقدمه

در این وادی پهناور ما ادم ها  اسم انسانی را با خودمان به یدک می کشیم وهرجا می رویم از خودمان می گویم و به خودمان می بالیم که انسانیم. ودارای مشخصات یک موجود بالغ و عاقل احساس می کنیم که هیچ عیب و نقصی نداریم وهمه چیز را می دانیم و میتوانیم ازهرعیب و نقصی بدورباشیم.وقتی درمقابل آینه می ایستیم و به چهره خود می نگریم به شکل وشمایل خود می بالیم که انسانی کامل وبی عیب و نقص هستیم ولی غافل هستیم که کناراین همه زیبای شکل و شمایل خودقلبی داریم که درهمه جا با ما همراه است و در خود حس هایی را دارد که ما را به خوبی ها و بدیها می کشاند خویی انسانی و حیوانی را به ما میدهد و در کنارش عقل مانند یک نگهبان مسلح مارا یاری می کند به کارهایمان اندیشه کنیم وکارهایمان را سبک سنگین کنیم و خوبیها را ازبدیها متمایز نمایم وتنها به احساس شرربار خود ننگریم احساسمان را با نیکی ها همراه کنیم به درونمان برگردیم خواسته های دل را با عقل ومنطیق مطابقت نمایم تا راه های تاریک را بشناشیم وبتوانیم اگاهانه مسیر زندگی را در یابیم اما امروزه این مسایل به کلی از دیده ها و نظر ها رخت بسته واز دل ها گریخته است واحساسات انسانی جایی درریشه های وجودی انسان ندارد تارهای انسانی گسسته شده است نه از کرامت انسانی خبری است نه از گوهر ذاتی انسان  در وجود انسان ها چیزی مانده است لحظه های خوشی وآنی را طالب هستیم لحظه های آنی که ما را از مسیر زندگیمان دور می کنند و ما را به ورطه هلاکت رهنمایی می کنند این لحظه های آنی و خوشی گاهی ما را از وجودمان چنان دور می کنند که اتشی بر زندگی ما می زنند نه به وقارو سرشت پاک انسانی فکر می کنیم و نه به اصالت و عصمت خانواده بها می دهیم ونه به فردای زندگی خود می اندیشیم تنهابا همان لحظه های آنی که سرشار فساد و تباهی است می اندیشیم و ازعظمت وکرامت درون خود دور می شویم و الوده گناهی می شویم که از خدای واحد هم بی خبر می شویم .چنان دروادی تیره وتاری غرق می شویم که چشمانمان غیر از خودمان و لذت های آنی چیزی را نمی بینیم و همه خاطرات خوب و بد را فراموش می کنیم و تنها در مردابی دست وپا می زنیم که نجات از آن مرداب غیرممکن می گردد .

امروزهر چند همه خودشان را بی گناه و پاک و معصوم می نمایانند وخطا ها و اشتباهات خود را با نرم زبانی و چرم زبانی می پوشانند اما بگذارید من با کسانی که اندکی در لایه های درونی شان کرامت انسانی با قی مانده است حرف بزنم با آنانی که به ارزش های انسانی تا حدودی پای بند هستند و شرف و انسانیت را به لحظه های آنی از دست نداده اند وهنوزبه اصالت فردی و خانواده و جامعه بها می دهند و به فردای زندگی واصالت انسانی فکر می کنند .

هر چند امروزه همه خودشان را انسان می دانند و در دید هر کسی انسان بودن  کا ملا متفاوت است و من کاری با سلیقه ها  ندارم چون هر سلیقه ای برای هر کسی محترم است وآن نشانه های انسان بودن است و  همه هم می دانند معیار های انسانی شرط زندکی سالم و فکر آرامی است لذا با انسان هایی کاردارم که شرافت انسانی را با لحظه های آنی از دس نمی دهند .

آن سخن لقمان حکیم را همه می دانید که گفتند ادب از کی آموختی گفت از بی ادب ....

امروز خیلی با روحیه انسان های امروزی سازگار است چرا که خیلی چیز ها و کارها یی در برابر ما هست که ازان ها بی خیریم  و اگر کمی دقت کنیم می بینیم که چشمانمان می بیند و وجودمان حس می کند  که خوبی ها کدامند و بدی ها چی هستند  که می توانیم خوب را از بد تشخیص دهیم ان وقت است  بدی از طرف هر کسی باشد  باید قبول کنیم که کاربدی است و یا  کدام حرف و سخنی زشتی است.....

    تا مثل لقمان از بدی ها و زشتی ها و بی ادبی ها و بی معرفتی ها ادب بیاموزیم  و طریق  و اصول زیبای زندگی را از میان ان  بدی ها و بی معرفتی ها دربیاریم و این بی ادبی ها و بی معرفتی هارا از  این چت روم هایی که هر روز و شب با ان ها سر کار داریم  پیدا کنیم چنان که همه میدانیم که درکشور ما چت کردن و نت کردن چه معنی داره و هر روز و شب در خانه هایی به اصطلاح چت روم، چت پرشین و اسیا چت و غیره وجود داره هر کسی که قدم مبارک اش را بدان روم ها می گذاره با  ده ها موجود متحرکی روبرو میشود که اصلا نمی داند کیه و چیه و موجود است حیوان است روبات ماشینی است و چه هدفی دارد ؟  با ورود در یکی از خانه هاچه دختر و چه پسر و چه مرد و چه زن با ده ها سلام و صلوات ... روبرو میششود نمی داند به کی جواب بدهد با کی باشد و چگونه جواب بدهد دراین جاست که بی اطلاع از تمامی مسایل چت روم ها و نیّیات طرف ، گاهی یکی و گاهی با دو نفر شروع به چت می کند .می بینی با حرف های چنان چرب و نرم و خوشایند طرف روبرو میشود که آدم خیال میکند این یک انسانی است که معصوم و بی گناه وانسان کامل  که می تواند مونس تنهایی های روز ها و شب های او باشد بی اختیار مجذوب گفته های خوب و زیبای او میشود و از تعریف های او درمورد خودش چنان مست میشود  که فکر میکند دیگه بهتر از ان آدم دیگه نیست و او انسان کامل است ، شروع میکند با یک اشاره ان طرف، تمامی زندگی خصوصی خود و خانواده اش را در اختیار او می گذارد  گاهی  چون هیچ اطلاعی از نت و چت نداره ناشیانه از ان طرف میخواهد تا کمک اش کند او هم بر حسب نییّات خودش به اصطلاح ، کمک می کند و بعد از چند روز و ماه با هزاران موضوعی او را تهدید می کند و از جانب او ضربه های سختی می خورد..... که همه شما ها با این مسایل آشنا هستید .

خوب می دانید که این خانه های چت در ایران ما به خانه های فساد وتباهی تبدیل شدند  مردان و زنان و حتی بچه ها هم آلوده این خانه هایند وبا وسایل عکس ووب.... چنان کارهایی را میکنند  که دیگر چیزی بنام حُجب و حیا برای فردا یشان ندارند تا  جایکه می بینی مقدس ترین وبا حیا ترین.... وجود خود را به هم نشان می دهند وچیزی برای استکام خانواده ندارند .....

 چطور به گویم   خانمی پیام میدهد  که ترا خدا شوهرم خونه نیست .....     دختری در نیمه شب پیام میدهد برایم کمک کن تا......   ،  مردی  20 تا 50 ساله  میگوید من کو......   و کو  ...... می    دختروپسری 10 و11 ساله   کارت شاژزی  می خواهد چه بگم   وووو .... تا اخر....

 

گویا آدم ها مثل غورباغه شدند که  شبها در برکه ای غُرغُر می کنند وروزها دردشت و بیابانی ازاین جا بدان جا می جهند و برکه ای شبانه می جویند تا شبی دیگر غرغر کنند .

 

 دیگر برای همه ، خوب اشکار شده امروزه سه چیزرا  گم کردیم .

 1- احترام – که هم دیگررا غریبه می دانیم  هیچ احترامی و ادبی بر هم نداریم

2- محبت –این دگه غریبانه ترین چیزی است که در انسان ها  وجود دارد در این مورد زبان همه قفل شده و مات و مبهوت مانده اند.

3 - عشق—که از هر که بپرسی میگوید دروغه دیگر همه باورشان شده که دروغه .....

عشقی را که می لرزاند   .... می سوزاند ..... زندگی می دهد ... زندگی می گیرد ... به روح انسان صفا می دهد  ، جسم  را  صیقل  می کند،  نامرد را مرد می کند . مرد را آب دیده می نماید .... دیگر سایه هایش بر کسی ارامش نمیدهد .و در پایه و اساس زندگی انسان ها متجلی نیست. دیگر بر کسی اشنا نیست . همه لرزیدن ها و اضطراب ها و بی قراری ها  برای انسان ها  بی معنی است  دیگر کسی  عشق و محبت را نمی شناسد    ....

دیگر

عشق را در زیر درختی چال کرده اند 

آتش مجنون را، بسی بی کمال کرده اند

شاخ وبرگش بشکسته  وبی بال کرده اند 

دگر ان ناله و ضجه های  شبانه  نیست

دگر ان قلوب بهم تنیده ورمز پیمانه نیست

دگر ان سرشک گرم  دیدهء عاشقانه نیست

دگر آن زلفا ن پریشان وترهء مستانه نیست

دگر ان مجنون ژولیده ودل دیوانه نیست

دیگر.......

درختی شدیم خشک و بی شاخ و بی برگ، گویی در بیابانی بی آب و علفی هستیم که تنها و بی کس که سایه مان در گردوخاک گرد باد غلیظی محو شده است و هر چه نگاه عمیقی بران می کنند جزء سایه وسیاهی، چیزی در ریشه های وجود مان نمی بینند.غرق در احساس کور و تاریکی شدیم که همه نشانه های زیبایی ها به چشم مان تار شده . و گلشن رنگین نسترن ها و دشت زیبای شقایق ها به گلخنی مبدل شده که بوی لجن وتعفن به مشام میرسد ناآگاهانه به جاهای قدم می زاریم  و با کسانی افت وخیز داریم که هیچ اطلاعی از خوب و رشت بودن ان ها خبر نداریم.فکر می کنیم عقل کل هستیم و همه چیزرا می دانیم و همه با ما خوبند و هیچ نیتّی ندارند غافل هستیم از نیّیات شومی که در کمین ریشه های وجود ماست شاید بگویید چگونه چنین چیزی ممکن است بگذارید  یک مثال عینی و واقعی برایتان بیاورم تا متوجه سادگی های خودمان باشیم .

 دقت کنید دختری بی اطلاع از همه چیز و ساده ،  یاهو مسنجر را باز میکنه وارد یکی از چت روم های اسیا چت میشه دراولین دیدار با محیط ان روم پیام ها یکی پس از دیگری پی در پی می ایند با ذوق و شوق می خواد به همه ان ها جواب بده ، از ان جا که پیام ها زیاد می رسه اول می خواد به همه جواب بده ولی بورز زدن ها ،او را کلافه میکنه که متوجه میشه نمی تونه به همهء ان ها جواب بده در نهایت به سه تای ان ها هم زمان جواب میده به ان جواب میده فوری میره سر این یکی و ان یکی  ، نمیدونه چکار کنه و در مقابل سئوالات انها  چه جوابی بده اصلا نمیداند چی می خواد بگه ... برای هر یک نامی دیگر می گوید وسن و سال متفاوتی را بیان می کند . مکان زندگیش را  به هر کدام از انها مکان جداگانه ای را می گوید .از ان جا که نمی خواهد در مرحله اول هیچ کدام از انها از هویت واقعی او با خبر بشوند تلاش می کند  هیچ کدام از انها متوجه دروغ هایش نشوند .هر جا توقف بیشتری می کند ابراز می کند که کیبرد سیستیم گیر  کرده و او نمیتواند به موقع جوابشان را بگوید ...

برای کوتاهی سخن من  چت کردن ان دختر را با یکی از ان پیام دهنده ها براتون انتخاب می کنم . و خودتان بخوانید و به سادگی این دختر توجه کنید ...

با توجه به مسایل حیثیتی این دونفر از اول ایدی هرکدام یک کلمه را برداشتم  متن چت های این دختررا با دو نفر دیگر و هم چنین ساعت و دقیقه و ثانیه هارا به جهت طولانی بودن  حذف کردم با دقت خواندن این دو گفتگو متوجه زیرکی پسر و سادگی دختر خواهید بود که من به جهت حرمت انسانی واخلاقی خوانندگان گرامی گفتگوی ساده و اولیه این ها را در این جا آوردم و با گقتگو های غیر اخلاقی کاری ندارم و جایش هم در نوشته های من نیست . در اواسط این گفتگو به مواردی اشاره می کنم که به خوبی سادگی و بی اطلاع بودن دختر و زیرکی پسررا نشان میدهد پس با هم بخوانیم....

 


 

·                       17 8:33 PM

arash:salam

Yas:salam

arash:khobi

Yas:mersi

Yas:shoma khobin

arash:mamnoon

Yas:ahle koja hastin

arash:bandar

Yas:bandar?

arash:abbas

Yas:ok

arash:you

Yas:tarafaye garb

Yas:azarbayjane garbi

arash:khali az ma dori

Yas:are

Yas:kheyli

arash:hava khobeh onja

Yas:garme

Yas:kheyli garme

Yas:albate nesbat be male shoma kkhobe

arash:pas man chizi nagam

Yas:are dige

arash:man m 28

arash:you

Yas:ma dokhmalam

Yas:27

arash:chi

arash:torkye

Yas:na baba

Yas:man f

Yas:27

arash:ok

arash:زیاد میای چت

Yas:man na

arash:مثل خودمی

Yas:alan ye sale ke nayomade bodam


 

در این جا توجه کنید به گفته پسر میگه دو ماه میشه به چت نیامدم و فقط توی همین روم می یام چون کسانی که به این روم می یان از میان افراد خوبی هستند دختر هم باور میکنه میگه جداٌ .و پسر میگه کمتر مثل بقیه روم هاست که دنبال اون چیزها میرن  . دختر هم میگه شانسی امدم

اگه توجه کنید این اقا ازروم های اسیا چت تعریف می کنه که برای همه کسانی که چت می کنند می دانند روم های اسیا چت چطورند و که افرادی به ان روم ها می روند.و در میان چت کنندگان سالم و تقریبا پاک و بی الایش همیشه  پرشین چت را ترجیح میدن. و بندرت به اسیا چت می رن. ولی این اقا چطور از بی اطلاع بودن دختر اسفتاده میکنه و از اول می پرسه که خیلی به چت می یای و از اندازه بی اطلاع بودن دختر با خبر میشه و میخواد چه کاری بکنه .. که دیگه این جا جایش نیست بگم....


arash:نه پس من دو ماهی میشه

arash:فقط هم توی همین روم میام

arash:چون کسایی که میان افراد خوبی هستن

Yas:jedan

Yas:nemidonestam

Yas:man shansi omadam inja

arash:کمتر مثل بقیه رومهاست که دنبال اون چیزان

Yas:nemidonestam

Yas:goftam ke

Yas:shansi ye chizi zadam

arash:پس خوش شانسی

Yas:shayd

arash:یا من خوش شانسم

Yas:vali khoshhal shodam ke ino goftin

arash:خواهش میکنم

arash:درسو تموم کردی

Yas:are

arash:چی خوندی

Yas:lise modiriyat daram

arash:من ریاضی خوندم

Yas:kar o bar chetore

Yas:lisanseton be dardeton mikhore

arash:توی رشته خودم نه تقریبا

arash:ولی خوب ه

arash:نباید ناشکری کرد

arash:از بیکاری بهتره

Yas:are khob

Yas:che kari mikonin

arash:کارهای حسابداری

arash:شما چی

Yas:man ham hamchenin

Yas:kare hesabdari

arash:خوبه

arash:ولی شما تقریبا رشتتونه

Yas:are khob

arash:چطوره خوبه

Yas:mishe az shoma ye rahnemayi bekham

arash:توی حسابداری فکر نکنم بتونم بدم

arash:ولی بگید

Yas:naaa

Yas:mikham pasvorde id avaz konam

Yas:chikaresh konam

arash:من خودم دیر وقت سراغش نرفتم باید برم ببینم بعد بهتون بگم

arash:چرا مگه کسی داره

Yas:chi dare

arash:پسوردتو

Yas:are motaasefane

arash:خوب یه ایدی دیگه بساز

Yas:nemitonam

Yas:yadam rafte

arash:خوب بیا راهنمایی می کنم

Yas:ye sale kar nakardam ba yahoo

Yas:sabr kon baz beshe

arash:اینترنتت پر سرعته یا نه

Yas:tagriban

Yas:are

Yas:baz shod

arash:مشخصاتو می دونی چطور پر کنی

Yas:are baladam

Yas:vali shoma ham begin

arash:نامو که هر چی دوست داری بده

arash:سمت راستش هم فامیله که یه چیزی بده

arash:هر چی دوست داشتی

arash:گندر هم که مشخص میکنه زنی یا مرد

arash:بیرتدی هم که سنه که 1984

arash:اگه خواستی واقعی بنویسی

Yas:ye lahze sabr kon

Yas:id

Yas:pasvord

Yas:on yeki chiye

arash:تکراره پسورد

arash:دوباره پسورد رو بنویس

arash:اگه شبیه به ایدیت باشه پیغام میده

arash:که یه ایدی دیگه بدی

arash:یاداشت کن یادت نره

arash:دادی

Yas:are

Yas:tekraresho neveshtam

aeash:بیا کادر یایین اگه مشکلی نباشه یه تیک بغلش میذاره

arash:چی شد

Yas:in ja chi benevisam


 

این جا هم دقت کنید اقا میگه  ادرس ایمیلی را بنویس که اگه ایدیت از یادت رفت ایدی تو را یاهو به ان ایمیل بفرسته در پایین خواهی دید که این اقا برای همان منظور ادرس ایمیل خودش را به ان دختر میده تا در جای ان ایمیل بنویسه دختر هم نمی پرسه اگر ایدی من از یادم بره و از یاهو به خوام ایدی مرا برام بفرسته به ادرس شما می فرسته و من هم به ادرس ایمیل شما دست رسی ندارم پس چگونه به ایدم دست پیدا کنم ...


arash:توی کادر الترناتیو

arash:باید ادرس یه ایمیلی رو بنویسی که اگه ایدیت یادت رفت ادری ایمیلت رو به اون ایمیل بفرسته

Yas:ye chizi bego dige

aash:فهمیدی

Yas:khob

Yas:to ye chizi bego man benevisam

arash:اگه خواستی مال من رو بنویس

Yas:bego are

arash:................@yahoo.com

Yas:khoneye aval ino benevisam

arash:اره

Yas:sabr kon

Yas:khob

Yas:khoneye dovomo bego

arash:کادر پایینی یکی از سوالها رو انتخاب کن

arash:با استفاده از مثلث مشکی

Yas:avali ra entekhab kardam

arash:خوب یه سئوال باید یه جوابی توی کادر پایین بهش بدی

arash:به انگلیسی

arash:مهم نیست چی میگی فقط برای اینه که اگه پسوردت رو یادت رفت این سوالو ازت میپرسه

Yas:man hamon avali ra entekhab kardam

Yas:chi benevisam

arash:اگه جوابی که الان مینویسی بدی پسوردت رو میگه

arash:هر چی دوست داری

arash:فقط باید دو کلمه بشه

arash:مثلا یه اسم و فامیل رو به انگلیسی بنویس

aeash:نوشتی

Yas:are

Yas:neveshtam

aeash:کادر پایین هم به همین صورت یه سوال دیگه انتخاب کن یه جواب بهش بده

arash:خوب نوشتی

arash:

Yas:in bala

Yas:ye chan ta moshakhasat hast

Yas:bebin

arash:کجا

Yas:hamin bala

Yas:tarikh khaste

Yas:keshvar khaste

arash:مگه انتخاب نکردی

Yas:na

arash:گندر رو انتخاب کردی فیمیل

Yas:are

arash:تاریخ هم اولی ماهه

arash:دومی روز

arash:و سومی سال

arash:مربوط به تولدت یه چیزی بنویس

aeash:سال تولدت 1984

aeash2:کشور هم ایران انتخاب کن

aeash:اتخاب کردی

Yas:are

arash:خوب حالا پایین اون کادر که چند تا حرف داخلشه

aeash:شبیه به اونا رو توی کادر پایینش بنویس

Yas:sabr kon

Yas:fekr mikonam

Yas:in tarikh eshtebah bashe

arash:برای چه

Yas:june

Yas:dey

Yas:20

Yas:neveshtam

Yas:doroste?

aeash:مهم نیست

arash:تاریخ تولدت رو میگه

Yas:bashe

arash:تو که نمیخوای تمام اطلاعاتت رو درست بفرستی براشون

Yas:na baba

aeash:نوشتی متنو

Yas:nemire

Yas:eror mide

aeash:کجا نمیره

arash:نگفتی

Yas:hamasho neveshtam

Yas:inja payin ye ramz hast

Yas:on ra ham neveshtam

Yas:vali nemire

Yas:samte raste etelaate bala

Yas:ba range germez

Yas:ye chizayi neveshte

arsh:روبروی کدوم گزینه

Yas:name

Yas:tarikh

arash:ببین هر دو تا کادرو نوشتی

Yas:are

Yas:hardo ta kadro

Yas:nazan 62 neveshtam

arash:کادر سمت چپ ناموفقط یه اسم بنویس

arash:سمت راس رو هم میتونی چند تا حرف یه فامیل رو بنویسی

arash:نوشتی

arash:ببین متن توی کادر پایین تغییر نکرده باشه

Yas:na

Yas:nakarde

Yas:khob hala

Yas:tarikho bego

arash:مگه یه بار ننوشتی

Yas:na baba

arash:1984

arash:اونا هم هر چه خواستی بنویس

arash:جای سال و روزو اشتباه ننویسی

arash:کشور هم ایران

arash:نوشششششتی

Yas:aaaaahhhhhh

Yas:nemishe

Yas:in tarikhasabamo rikht be ham

Yas:az samte chap

Yas:neveshtam

Yas:june

Yas:badesh neveshtam

Yas:dey

Yas:badesh ham 20

Yas:mage in jori nemishe


همه ما مدانیم که برای گرفتن پسورد در زمان فراموشی یا ندانستن پسورد یک ایدی، تاریخ روز و ماه و سال تولد و کشور و کد را باید بدانی تا یاهو پسورد مارا به ادرسی که دادیم به فرسته در این جا این اقا همه روز و ماه و سال ایدی این دختر را خودش میده تا  بنویسه و دختر هم بی اطلاع می نویسه خبر نداره فردا این اقا با این مشخصات میتونه به پسورد ایدی خانم دست پیدا کنه و وارد ایمیل این خانم بشه و با ایدی این خانم می تونه چت کنه و می تونه هزاران کار غیر اخلاقی دیگه بکنه یا کار های غیر قانونی انجام بده وووو ملاحظه می کنید که چگونه از سادگی این دختر سوء استفاده میشه بدون این که دختر متوجه بشه که پسورد ایدی و ایمیلش دردست دیگریست ووو

 


arash:توی دی بنویس 20

arash:توی یر 1984

aeash:کادر سمت راست 1984

arash:کادر وسط بیست

Yas:neveshtam

arash:حالا همش کامل شد

Yas:hala

Yas:are in dorost shod

Yas:mon avali

Yas:man esme id dadam

Yas:....... 62

Yas:khob

Yas:in ja bala

Yas:ke neveshte neme

arsh:ی گفتی

arash:چی گفتی

Yas:chi benevisam

arsh:62 رو بردار

Yas:in ja bala dar neme chi benevisam

Yas:dorost shod

arsh:خوب حالا کامله

Yas:are

Yas:dasteton dard nakone

Yas:mersi

arash:خواهش میکنم

aeash:بهت ایدی داد

Yas:hala in safhe raft

Yas:va safheye yahoo baz shode

Yas:por ham shod

Yas:doroste?

arash:خوب فکر کنم ساخته برات

Yas:are

Yas:id man nazan 62 hast

Yas:ono ad kon

Yas:dige bayad beram

arash:اون باید بیای داخلش بعد اد کنم

arash:فعلا اینو اد می کنم

arash:اد شد

Yas:ino nemikham

Yas:on id mikham

Yas:lotfan ino ad nakon

arash:میدونم ولی اون باید با اون ایدی بیای توی یه روم تا ادت کنم

arash:فهمیدی

Yas:bashe ba on miyam

arash:توی کدوم روم

Yas:in che romi bod ke omade bodam

arash:روم اسیا چت

arash:بذار از اولش بگم

Yas:basahe

Yas:felan bayad beram

Yas:bego

arash:کانتریس اند کالترس

arash:زیر شاخه اسیا چت

arash:الان میای

Yas:khob

arsh:گفتم الان میای

Yas:are

Yas:bad az chan min miyam

Yas:felan bay

arsh:باشه

arash:اگه نبودم چند لحظه صبر کن

Yas:bashe

arash:هست

aeash:o,fd

aeash:خوبی

aeash:

aeash:سلام امیدوارم حالت خوب باشه

aeash:منم دوست دارم باهات چت کنم

aeash:من معمولا ساعت هشت نیم تا ده شب میام این روزها

arash:فردا چهرشنبه شاید زودتر بیام اگه خواستی بیای بگو چه ساعتهایی هستی

arsh:خوش باشی بای

Yas:

Yas:salam

Yas:man ba in id nemiyam

Yas:farda saate 9 ba id..........nazan

Yas:be chat rom asiyan miyam ta betoni mano ad koni

Yas:felan bay


در اخر این مقدمه باید اشاره کنم به مواردی که متاسفانه خیلی زیاد است در این چت و نت کشور ما و ازاین بی اطلاعی ها و کم تجربه بودن جوانان ما با هزاران مسایل روبرو میشن و کسی هم نیست در این موارد حداقل به خانواده ها  اطلاعاتی بده و جوانان بعد از گرفتار شدن دچار افسردگی و هزاران درد دیگر مبتلا میشن ووووو

این مقدمه ای بود بر داستانی که به نام علی و ساناز می خواهم در سایت بزارم امیدوارم  خداوند به افراد با غرض انصاف و به افراد کم تجربه  مربی خوبی در بالاسرشان قراربده و یار و یاور جوانان و خانوادهایمان باشه و این نکته را هم یاد اوری کنم که نوشته هایم  را بدون ویرایش می نویسم  که در وقت مناسب ویرایش خواهد شد و از تمامی استادان  و فضلا و نویسندگان گرامی می خوام کم و کاستی ها را به بزرگ واری خودشان  به بخشند و هر جا قصوری مشاهده نمودند بنده را مطلع فرمایند

                                                                              

قبل از شروع داستان باید به اطلاع دوستان و خوانندگان گرامی برسانم که از زندگی علی و ساناز خیلی کوتاه سخن می گویم طوری که خوانندگان عزیز بدانند که گذشته این دونفر چگونه بوده و در چه محیطی وخانواده ای بزرگ شدند و از نظر روحی و شغلی ......چگونه هستند  و هم چنین این   داستان  واقعی است ونام داستان را « بوی گل یاس » گذاشتم  که با خواندن ادامه داستان متوجه ارتباط داستان با بوی گل یاس خواهید شد ./

 علی کیست ؟

ساناز کیست ؟

بعد از پیروزی انقلاب در سال 1357 شمسی درتمام سطوح زندگی مردم شور و شوقی وصف

ناپذیردرجریان است  انفاس مبحوس سینه ها باز میشود .آرامش درونی  به دل ها باز می گردد ادیبان و فضلا و روشن فکران و دانشجویان و حتی جوانان نفسی تازه می کنند  بوی هم دیگر را حس می کنند و  همکاری و همیاری درهمه زمینه ها غلیان می کنه  کسی به فکر خودش نیست  همه به فکر خدمت و فداکاری به هم دیگر می شوندانسان ها به هم دیگر عشق می ورزند ومهر و محبت در دل ها جاری می شود دراین میان  پسری و دختری در شهریور همان سال فارغ تحصیل میشوند و و هردو در آموزش پرورش گزینش شده  و در یک شهر کوچک  مشغول خدمت  می گردند زمان کوتاهی می گذرد که این دو  با یک عشق عمیقی به هم دل می بندند ودرنهایت به هم می رسند و بنیاد یک خانواده را برپا می کنند در میانه های بهشت سال 59  علی پا به عرصه زندگی میگذارد ازاول  نوزادی ، همرا ه مادر محیط علم و دانش را می شناسد هر روز با مادر به مدرسه می رود و با او برمیگردد و درخانه هم با وسایل خواندی و نوشتی بازی می کند و با ابزارآموزشی پدر و مادر اشنا می شود و با نوشتن و خواندن اُنس می گیرد پدر و مادرعلی با عشقی که به هم دارند با نیروی حیرت انگیزی که ناشی از عشقشون می باشد در کنار کارشان به علی توجه ویژره ای می کنند تا علی از نظر عاطفی وعلمی کمبودی حس نکند در این میان علی هر روز بزرگ تر می شود  و سال به سال می گذرد و دوران دانش آموزی را با موفقیت تمام کرده وارد دانشگاه می گردد از ابتدای تحصیل در دانشگاه، در بین صد ها دوست دانشجویی خود سر به زیر و آرام به آموختن می پردازد در مقابل هزاران نگاه افسونگر، خویشتن داری را پیشه می گیرد و به هیچ نگاهی آه نمی کشد و خود را نمی بازد تنها دوست و هم صحبت علی دو نفر از دوستان پسر که هم کلاسی او هستند  در کنار علی  دیده می شوند با تجزیه تحلیل های سه نفری از رویداد های کشور با مقوله های سیاسی آگاهی پیدا می کنند که دیگراز بحث های عاطفی و احساسی دور میشوند و حرف و سخن شان بحث و جدل شان  فقط موضوع های سیاسی میشود و اصلا به عشق و دوستی با دختر و پسری توجه نمی کنند  و باسیاست درمی آمیزند اوقات خودشان را با بحث های سیاسی پرمی کنند تا انیکه دانشگاه را تمام می کنند و هر یک به طرفی میروند و علی هم وارد اموزش پرورش میشودو در کاری مربوبط به رشته اش شغل معلمی را پیش می گیرد و بعد ها دوباره  شروع به تحصیل ارشد در رشته ء جامعه شناسی می گردد  تا اینکه ارشد را هم تمام می کند  و خدمتش را ادامه میدهد وبا عشق و علاقه به کار تدریس در چندین شهر و شهرستان  در نهایت به پیش پدر و مادر برمی گردد و در کنار اون ها کارش را ادامه میدهد  بر حسب فکر و روحی که داشت بازاز دوستی با دیگران و دخترا دوری می کند و همیشه  با علم و دانش و تحقیق و جستجو می پردازدو با کامپیوتر و انترنت اشنا میشود و در محیط نت به دنیایی بر خورد می کندکه برایش خیلی تازگی داشت و می بیند اندکی از جوانان و مردم از انترنت اگاهی دارند و درحفیقت انترنت در جامعه در ورد مردم و بعضی ها جزء تباهی و فساد چیز دیگری نیست واز دنیای انترنت اگاهی ندارند با این وجود علی با تحقیق و تفحص خود ادامه میدهد بر حسب دوستی های که با دوستان هم رشته و هم  دانشگاهی داشته  گاه گاهی در مسنجر یاهو با ان دوستانش  گفتگو می کند و تبادل فکری انجام می دهد دراین میان با چند نفر از دوستانش که بعد ها از ایران کوچ کردند  و راهی دیارغریب شدند ارتباط بیشتری بر برقرار می کند  و از ان جایی علی با مسایل سیاسی بیشتر انس گرفته و هر روز مشکلاتی براش پیش می آید تا ان جا که مدتی مهمان اب خنک پشت میله های سرد میشود در دوران مبحس با چندین انسان آزاده و اندیشمندآشنا می شود و اندوخته های ناقص خود را از هم سلولی هایش کامل می کند ولی بر حسب ضربات ناشی ازشکنجه های جسمی و روحی زندان از بابت جسمی و روحی متزلزل میشودو بعد از رهایی از پشت دیوارهای آهنی دیگر برایش مشکلاتی از نوع جسمی و روحی و شغلی  پیش می یاد  واز ان جا که هیچ مشکل مادی نداشت تدریس را رها می کنه و مدتی میگذره که از بابت جسمی و روحی بهبود می یابه دو باره شروع به تحقیق و تفحص و نوشتن و خواندن میشه  و از طریق دوستانش چه از خارج وچه از داخل مورد حمایت  قرار می گیره و باز گاه گاهی با یاهو مسنجر با ان ها تبادل فکری و سیاسی میکنه و در فکر رفتن به دیارغریب میشه و اما از این بابت هم مشکل خروج از کشور پیدا میکنه  و گذر نامه اش را نمی تونه بدست بیاره و هرچه تقلا می کنه تلاش او بی ثمر میشه  و هر روز برای تحویل گرفتن گذر نامه اش سر می زند ولی امروز و فردا می کنند و گذر نامه را برایش نمی دند در نیمه های مرداد 89 بود که در یاهو مسنجر با دوست خارجی خود در حال گفتگو بود که پیامی ازطرف ساناز دریافت میکنه ونمی داند کی است وچه می خواهد  از ان جایی که  هیچ وقت به پیام های این چنینی جواب نمی داد  به ان پیام هم جواب نمی ده ولی بیوز های پی در پی باعث میشه به  سلام پیام دهنده جواب بده که ..... که از این جا داستان آشنایی انها شروع میشه و....

دست به دامن خدایم

 دامن سپیدی به تن کردم

شعله های آتشین به پا کردم

کز افق دور دست ِ مه گرفته

لاشهء کرکس مرده

 دردامن کوهی، افسرده

بر چشمان بی رمق ِ افتاده

 هم چو ابلق ، نمایان باشم

لیک لاشهء کرکس مرده

بوی تعفن بر چمن دل گسترده

 نفس ِنیسم کوهسارجگر بسته

دامن سپید ز تن بر کنده

شعله های اتشین  دل غنوده

که درروشنی صبح روزانه

در تاری بی مهتاب شبانه

                 سخت  تنها وتنها یم

همچو بیدی در بیابان خشک

لب تشنه وجگر سوخته

ز هر کسی بریده

            به هرطرف رها یم

با دلی شکسته وتن پاره پاره

در برابر یاران پر مهرم

                            با نوای زخم دل

                                      هم صدا یم

حریم چشم بستم بر مهر غریبه

 برزیبایی عشق وحدیث مستانه

                       هم چوغریبه ای نا آشنا

                                   در صحرا یم

در بلندای کوهسار عاشقانه

 در دشت تنهایی  هم چو دیوانه

                      اسیر موجی پند و اندز

                                           دریا یم

جان زجان دادم به سان برگی زگل

ناله ها کردم چون هجران بلبل

ندیدم گل رویت ، شکفته چو سُنبل

تقلایم بی هدر گشت وشدم ملول

 چو برگ خزان ز درخت زندگی

                                  جدایم

 نه شبی دارم که خیال رویت کنم

 نه روزی که با دل جستجویت کنم 

نه اشکی به دیده َ سوی روانت کنم

نه تیر عشقی که روان سویت کنم

نه پای گذری که نقش بر کویت کنم

با سوز وآه و اندوه، اسیر

                              رویایم  !                

رفتی بر مزار کرکس مرده

حاجت روا شدی با رخ پژمرده 

جان هستی ، با بادو هوا گسترده

 جامی که از شراب تو پر گشته

همره خاطراتت ، با باد ..

                              صبا یم !

درآن لحظه های با تو بودن

درباغ خیال تو گشتن

با خنده هایت سکوت را شکستن

تا نهایت عمر ,

 با صدای خنده ها یت

                                                پرصفا یم .

اینک که بال خزان دردشت دلم

تکان می دهد شاخه های تنم

اسیر نالهء زمین و زمانم

نگران سرنوشت روز های

                                            فردا یم

 

برای زدودن عشقت  هی تقلا می کنم

به شفای زخم دل عسای خضر می طلبم

تا بهار خاطرات ترا  , ز دل بگسلم

از شام تا سحردست به دامن....                

                                                            خدا یم

                                                           «علی »

 ساناز کیست ؟

ساناز در یک شهر کوچک  در غرب کشور از یک خانواده  بازاری تا حدودی مرفع در یکی از روز های سرد و سوز ناک اذر  سال62 چشم به جهان باز میکنه .  میشه گفت یک خانواده پر جمعیتی  بودند   ولی پدر با تلاش خود خوب تونسته بود ان ها را بزرگ کنه  مردی  باپنج عالیه  در ان زمان ها بتونه خوب به معیشت  بچه هایش برسه قابل تحسین است  وقتی با همسایه هایش در مورداو حرف می زنی چنان از این مرد پر تلاش و استوار حرف میزنند که ادم غبطه می خوره و بر شانه های  مردانه اش و  دستان پر توانش ودل با جرأت او  و صدای گیرا و نافذ اش آفرین میگه . اما اثار رنج و دردو تلاش مرد در تمامی رخسارش پیداست  گشادی پیشانی مرد خبر از متفکر بودن او خبر میده . اندوه و درد در نبود تک تک تار های موی سرش  , با ادم حرف می زنند  وقتی از استادگی مردم ان دیار در برابر اشرار سخن میگه گویی خودش لوله تفنگی است پر ازباروت که انگار زمان نگذشته از ان زمانی که در مقابل اشرار استادگی کرده اند  هنوز هم  پر انرژی و با قدرت خود را نشان میده وقتی ازوظیفه خود در مقابل خانواده حرف می زنه  ابروهایش را به هم  می پیچونه و با غیرت و  دلیری از حفظ ابرو دم می زنه  وو عصمت خانواده را از همه چی بالاتربیان می کنه  درملاقات اش با او احساس کردم که در طول عمر ش هرگز غرورش نشکسته ولی غم سنگینی در درونش با او همیشه همراه بوده و هست وووو وساناز هم در زیر بال وپر چنین مردی بزرگ شده که در تمامی عمرش برای ارامش  خاطر خانواده تلاش کرده ولی در دو سالگی سانازارامش روحی  وروانی خانواده به هم می ریزه ومادر ساناز بر اثر یک بیماری دنیای خود را عوض می کنه و از خانواده جدا میشه و به دیار باقی میره و  واون ارامش لطیف و روان  آسوده خانواده ازهم می پاشه ولی طولی نمی کشه که با کمک خواهرانش ارامش به خانواده برمی گرده  و با صبر و شکیبای ساناز کوچولو را نازمی کنند و  همیشه می خوان با عزّت و  اکرام بزرگ بشه و غم دوری مادر را احساس نکنه وووو

ساناز :

دو سال داشتم که مامان به خاطر مریضیه کیسه ی صفرا فوت کرد  .پنج تا بچه ی قد ونیم قد مونده بود رو دست بابا. شب و روزش شده بود اه و ناله وزاری.من که اون موقع ها چیزی حالیم نبود. کم کم بزر گ میشدم.

بابا برام مادری میکرد تر و خشکم  میکرد.بچه ی فهمیده ای بودم ازش خجالت میکشیدم  .

مامان بزرگ  بابا   ابجی ها  همه  وهمه  از این مصیبت  که سرمون امده بود صحبت  میکردن  ولی وقتی که یاس کوچولو را میدیدن  ساکت میشدن.  هر موقع هم من بهانه گیری میکردم  شروع میکردند به  گریه  و زاری  به جای این که منو تسکین بدهند  منو.........

اره  اون دختر کوچولو مجبور بود ساکت بمونه گریه نکنه  بهانه گیری نکنه   ولی مگه میشه   اون یه بچه بود  همش چند سالش بود ......

اره میشه !  ‌و  شد .   یعنی باید میشد   به خاطر بقیه    باید ساکت میشدم    همه چیو تو دلم میریختم       از اون موقع  من معنیه باید را فهمیدم   باید    باید    باید........

وضع مالیه ی خوبی داشتیم   بابا به خونه   به سرو وضعمون    به خورد وخوراکمون  خوب میرسید

طوری که هم بازیهای من  حسودیه منو میکردند  ولی  از دلم خبر نداشتند   دنیای من با اون ها فرق میکرد

در حالی که اونها اصلا  متوجه نبودند.

نه  ساله بودم  که زن بابا  وارد زندگیه ما شد   زن زیاد جالبی نبود   مشکلات ما چند برابر شده بود ولی بابا کسی نبود که  صداشو    صدای بچه هاشو   کسی بشنوه.

به هر حال  تا میکردیم   با مشکلات دست و پنجه نرم میکردیم.    زن بابا که اومد  دو ماه بعدش

ابجی بزرگه را شوهر دادند  .  ابجی نمیخواست   ولی بابا  اجازه نداد  اون خودشو   فدای بقیه کنه .دنیا رو سرم خراب شد.

کم کم باید یاد میگرفتم  که رو پای خودم وایستم    به کسی  اعتماد نکنم   به کسی اعتنا نکنم   باید    باید   باید........

اول  راهنمایی  بودم که داداش  به سربازی رفت  همزمان  با اون   ابجی دومی  به دانشگاه

من ماندم با ابجی که همش سه سال ازم بزرگتر بود وباری از مشکلات.....

بابا خیلی  مقتدر بود  به همه چی حساسیت نشون میداد

عقیدش این بود که  بچه هاش باید قوی بار بیان  باید  همه چی را بلد باشند  همه چی  همه چی  ....

تا در اینده به خونه ای که پا میذارند  کسی به انها تو نگه .......

اره  همچنان زمان میگذشت  و یاس کوچولو  بزرگ وبزرگتر میشد

وارد دبیرستان شدم  انتخاب  رشته کردم  بابا به درسهام  هم حساسیت نشان میداد  باید در کنار درسهای زندگی  به درس و مشق خودم هم میرسیدم  همون سال هم وارد دانشگاه شدم

از دوران بچگی در اومده بودم

حرف وحدیث  دور ووریها  یواش یواش شروع میشد  .    شنیدم که میگفتند ساناز اگه بره  دانشگاه  حتما  واسه خودش یکی را پیدا میکنه  دیگه بر نمیگرده........

ولی این جوری  نبود  من نمیتونستم به خطا برم

به خاطر بابا به خاطر خواهرام   به خاطر خودم....   اره  به خاطر بابایی که این همه برام زحمت کشیده بود

نمیخواستم  دل بد خواهان  بابا را شاد کنم...من نباید به خطا میرفتم  من نباید با هر کسی میپلکیدم

دوستای خوبی داشتم  شاد بودم   باهم  میگفتیم میخندیدیم   میگشتیم   شاد بودیم...

دوستام  میگفتند  ساناز بی عرضه  هست نمیتونه واسه خودش دوست پیدا بکنه    سعی میکردند واسه من دوست  پسر پیدا کنند  ولی من به شوخی میگرفتم  میخندیدم  دوستهام هم عصبانی میشدن ولی من هیچ موقع به دلم  به خودم  فکر نمیکردم  همیشه  تو فکر ابروی  بابا وعزیزانم   بودم.

اخه خانواده ی من  و مخصوصا خاله ها  که در شهر ....   بودند   به من زیاد سر میزدند .دوستام فکر میکردند  من لوس  و  مامانی بار اومدم   ولی کسی چه خبر داشت که تو دلم  چه ها هست

وقتی میگم  همه غبطه ی  ظاهر منو میخورن  یعنی این.....

............

اره تعجب نکنید این همان ساناز است که حرف می زنه صبور باشید باز هم حرف هایش را از زبان خودش خواهی شنید و خوب او را خواهید شناخت کسی که این همه خاطر و حرمت خانواده را می خواد نگه داره اون  چت اولین او را که در مقدمه  اوردم  دوباره بخوانید که بعد از یک سال خودش را عاشق جا زدن با یکی  ،امده با دیگری چنین می خواد بکنه ؛می خواهد ایدی تازه بسازه ؛دیگه از اون ایدی به قول خودش خسته شده  ؛و دیگه اون ایدی را دوست نداره   می خواد با نشان دیگر در محیط چت و نت قدم بزنه ‌؛طوری که کسی دیگه اورا نشناسه ؛ و می خواد رنگ عوض کنه و میخواد پسری دیگه را به دنبالش بکشه  ؛می خواد با اون کار های خود  حرمت و ابروی بابای پیرش را نگه داره عصمت و طهارت خود را به کس دیگه نشان بده  ؛ اون هم با ندانم کاری و سادگی به تمام عیار که به خیال خود می خواد از چشم ها   ؛ پنهان به مونه  ؛ دلش در جایی بند نیست نمی تونه باشه ؛ به خیال خودش خانواده ها پسری از کوه اوردند که در یک چشم به هم زدن با دو سه کلمه حرف عاشقانه گفتن و کاری های.... کردن باید تسلیم این  نوع  ... افراد بشن ؛  و فردا ی ان روز که از دفتر خانه  ازدواج برگشنند و نام هر یک در شناسنامه  هر کدام ثبت شد مامور توقیف اموال ؛ درب داماد را بزنه  ؛ به داماد بگه شما اقای داماد  ؛ خودت با تمامی اموالی که داری توقیف هستی . اخه چرا؟ همه می دانیم که امروز  مد شده  با ازدواج های این چنینی و با مهریه های ان چنانی عروس خانم ها چه ترفند هایی را به کار می بندند تا  برای خودشان داماد ان چنانی  به دست اورند. این جاست  ؛   که داماد به دام افتاده و بیچاره چی داره بگه جزء به حسرت به چشمان غمبار مادر و پدرش نگاه کردن ؛اشک های مادری را  دیدن که عمری برای پسرش زحمت کشیده و دیروز دامادش کرده و امروز دست بسته تحویل مامور عروس خانم می ده؛ دیدن این منظره برای پسر چه حکمی داره ؛  ...

حکمش شکستن غرور پسر ... افتادن وجه پدر  ...به سُخره گرفتن عصمت مادر ...؛ جوش و خروش غیرت برادر ...؛ عرق شرمی در جبین خواهر ....؛ وووو

  

  در این فضای گرگ و میش و غبار آلود زمانه  که هزاران درد و مصیبت بر ریشه های خانواده ها سایه انداخته دختران و پسران جوانی خود را به میان گردبادی می اندازند  و مصایب و مشکلاتی نه تنها برای اینده خود ایجاد می کنند  خانواده را درگیر صدها گرفتاری می نمایند جالب این جاست  که بیشتر دختران و پسرانی که به این راه ها کشیده میشن از محیط های کوچک  شهرستانی و از خانواده های خیلی با غیرت و ابرومندی هستند و خود جوانان به خصوص دخترا می دانند که در یک محیط کوچک که همه همدیگر را می شناسند همیشه حرف و حدیث بیشری نسبت به شهر های بزرگ دارند و ضربه های سنگینی هم از طرف خانواده ها یشان می خورند  و ان  علم واگاهی رانسبت به دیگر جا ها  ندارند  به همین جهت  خیلی دیده می شود که  جوانان به ویژه دختران محیط های کوچک  بیشتر  در مرض  خطر هستند و چون در دنیای سیر می کنند  کاملا برایشان تازگی دارد  و با اطلاعات کمی که دارند  زود تر به دام می افتند و همه  حرف ها و گفته های طرف را باور می کنند و مغرورانه در این محیط ها میتازند  و همه هستی خود را در این  جور جا ها از دست می دهند از هیچ چیزی خبر ندارند و وقتی برایشان توضیح می دهی با کمال تعجب قبول ندارند که در چه منجلابی افتاده اند دراین مورد  ؛ ما خیلی از جوانان را به ویژه دختران رامی بینیم که در تنهایی روز ها و شب هادر خلوت تاریکی و و تنهایی خود تا سپیده دم  با هم دیگر از طریق تلفن و وبکم .... چه کار ها که نمی کنند و غافلند از فردای خود  اگه این مکالمات و این اعمال  زشت و  بنیان افکن فردا در همین انترنت  به وسیله افراد سود جو و منفعت طلب پخش شوند و همه ان عمال و کارها  در اختیار همسر هر یک از ان ها قرار بگیرد چه مصیبتی  را برای ادامه ء زندگی  پیدا می کنند و در نهایت  پایشان  به دفاتر طلاق  با هزاران روسیاهی  وابرو ریزی کشیده می شود از ان جا که این  همه مصایب و مشکلات بر حسب غفلت و بی اطلاعی پدر و مادران  و سادگی و غرور  کورکورانه جوانان به خصوص بر سر دختران به وجود می اید  باعث رشد فسادو تباهی جامعه و  متزلزل شدن پایه های خانواده ها می گردند و خود دختران و پسران فردا در گیر همین مصایب می شوند که از هزاران مسایل و ترفند های نت و چت بی خبرند و  زمانی که به این جا ها پا می گذارند گویی به تمامی  ارمان های جوانی خود رسیدند  وان لحظه های شیرین را که با غریبه ای حرف میزنند به خود می بالند و احساس غرور می کنند  ....

 اری  پایه های هستی جوان ما در این محیط ها سست می شود و و از فردای خود خبر ندارند چه خواهد شد  به طوری که وقتی من به این دختر خانم گفتم :

 شما این همه به خودمی بالید و مغرورانه به این جا و ان جا سرک می کشی و شب و روز با این و ان در حال انجام  ده ها کار غیر انسانی و غیر اخلاقی می کنید و خودتان هم دم از ابرور و حرمت پدرو خانواده می زنید که پدر تان با همه مشکلات  غیر از وظیفه  پدری برای تو مادری کرده و  فردا در برابر چشمان  گریان پدرزحمت کشتان و خشم و نفرت برادرتان و شرم و حیای خواهران خود با این همه کار های بی شرمانه چه خواهی گفت و چگونه چشم در چشم انها می دوزید و چگونه انتظار دارید برای تو جشنی بر پا کنند که می خواهید به خانهء بخت بروید  وخود شما با چه رویی در کنار مرد خود  خواهید بود و اگر مرد زندگی شما  بی خبر از همه جا و از همه چیز با شما پیمان زناشوی به بندد و فردای ان روز این همه مدرک و سند گندکاری های تو به دستش به رسد چه جوابی خواهی داد و چگونه می خواهی زندگی کنید با این فرهنگ اسلامی و ایمانی که در جامعه ما  هست و در ذهن و وجود  بیشتر مردان ما  هست و هر روز هم بیشتر هم می شود  چگونه خواهی بود  با کمال تاسف جواب این دختر یک جمله است که می گوید:

 اشتباه کردم .

 وقتی می گویم ایا جبران می شود . با  گفتن  « اشتباه کردم  » آهی می کشد و سراش را پایین می اندازد

 وقتی می گویم اگر شما خودت فردا مادر یک پسری باشی که می خواهد  با شما یا امثال شما  که این چنین هستین زندگی را شروع کند و امیدوارانه به فردای خود نگاه کند  ایا به پسر تان اجازه ازدواج با ان دختر را می دهید؟

 جالب این جاست که  خیلی با بغض و غضب می گوید :

 نه نمی زارم پسرم با دختر این چنینی ازدواج کنه وووو

........

صداقت و طهارت و عصمت درنگاه درونی این نوع انسان ها  به سُخره گرفته شده و هر چه  به درونشان می نگری پراز سایه های معاسی و گناه است این که میگم گناه است شاید  درافکار کسانی این جور تلقی بشه که این ها گناه نیست و در ورد زبان عرف جامعه ما گناه چیز دیگریست ولی باید عرض کنم که خیانت درهرموردی نکوهیده و مزمّت شده و عرف جامعه ما ان رارد کرده است واخلاق  انسانی حکم میکند که ازآن کارها واعمال غیراخلاقی باید دوری جست و وبرای حفظ پایه های زندگی وخانواده  باید خویشتن دار بود واز هر گونه  دروغ وکار غیرانسانی و غیر اخلاقی پرهیز کرد اما  چنان دروغ گویی و کذاّب بودن در میان جوانان به خصوص این نوع  دختران معمول شده که با جرأت نه تنها به خانواده ودوست دروغ میگن به خودشان هم دروغ میگن و هیچ اراده و شجاعتی در خود پیدا نمی کنند که به ان پایبند باشند وخودرا از دروغ گفتن به خود و به دیگران پرهیز کنند  انقدر دروغ می گویند که خودشان هم به موجود بودن خود شک دارند می خوان زمان را دور بزنند غافل از این که پیشرفت  علم و تکنولوژی به ان ها اجازه نمیده کاره های پنهانی بکنند و با دورغ و کلک و با هزاران نیرنگ بتونند سر پسری را شیره به مالند و عمری را از وجود جوانی سوء استفاده کنند و در عین حال با چند نفر دیگه کار های شرم اوری نمایند   بگذارید مثالی بزنید :

 به این دختر گفتم شما که یک سال با علی با تلفن و.... حرف زدی و هر زمان علی گفت ایا با کسی دیگه حرف می زنی انکار کردی و خود را پاک و با عصمت نشان دادی و گفتی اصلا با کسی نیستم و به کسی شماره ندادم و  حرف نزدم ...

 این دختر باز این موضوع را رد کرد و گفت نه من اصلا به کسی شماره ندادم و و غیر از علی با کسی نبودم...

 گفتم در مدارکی که تو به جا گذاشتی ان را ثابت نمی کنه  با کمال تاسف گفت  شماره ندادم و با کسی گفتگو نکردم گفتم اجازه دارم ان قسمت را نشان بدم گفت اره ...

 حال شما توجه کنید به درخواست دختر با یک اردی که تازه باز کرده و  و پسر دیگر را بدام انداخته و گویی  دیگه همه چیز را ازسیستیم پاک کرده و کسی بدان دست رسی نداره ...

 ......... Nazan :salam azizam.khobi?nisti?age tonesti ye zang bezanMon, 08/ 8/11......._bidarsad : albateeeeeeeeeeeeeeeeeeeee

 

 البته به جهت حفظ مسایل حیثیتی و به دست افتادن شماره این افراد  به همین اندازه اکتفا می کنم که همه چیز را معلوم می کنه که این خانم چقدر راحت حقیقت را می خواد کتمان کنه و خود را در لایه ای شرم اور خود گم کنه و با کمال تاسف می خواد همه باور کنند  دروغ او را  . در حالی که این نوع موارد به هیچ وجه قابل کتمان نیست و نمیتونه باشه این جاست ادم از همه اخلاقیات  انسانی  سیر میشه  وغیر از  نفرت به این نوع انسان ها چیزی نداره بگه و......

 ساناز :

در دانشگاه......  مدیریت  خوندم  تو این دوره هم  چون رفت و امد میکردم یکی از همشهریها  وقتی  با من همسفر میشد هی گیر میداد  اون زمان من مسافر همیشگی بودم  همه منو و بابا را که همیشه منو میبرد  به ترمینال میشناختند نمیتونستم تو ماشین ویا ترمینال  با او هم کلام  بشم گفت اگه جوابشو ندم مجبوره زنگ بزنه  خونه   ویا این که شمارشو  بگیرم به هر حال شماررو گرفتم ولی اون هفته اعتنایی  نکردم  هفته ی بعد دوباره باهم همسفر شدیم شروع کرد به صحبت کردن  همه داشتند نگاه میکردند  گفتم باشه صحبت نکن باهات تماس میگیرم   به اون هم جواب رد دادم  ولی اون شمارمو  داده به یکی دیگه  که  مزاحمم بشه

اره....  تو این همه سال مشکلات هم  با من هم قدم بود در مقابل  پیله کردنهای  زن بابا  در مقابل نگاههای سنگین  بعضی ها  در مقابل حرف و حدیث  مردم  .....

سکوت میکردم  یعنی  مجبور به سکوت بودم به خاطر  ابروی خودم . نمیخواستم  کسی صدامو بشنوه

همه چیز را به فال نیک میگرفتم  میگفتم میخندیدم  خوش بودم همه فکر میکردند که چه خبره. هیها ت........

تا اینکه مدرک لیسانس را هم گرفتم وهمچنان بعضی ها فکر میکردند  که ساناز با یکی از .....  برمیگرده ولی کور خونده بودند. بعدا واسه اینکه سرم گرم باشه  به صورت حضوری  رفتم  مدرسه  محیط خوبی بود  واسه روحیه ام خوب بود دوستهای خوبی پیدا کردم. از لطف خدا هر جایی  که میرم  زود  مجذوب  رفتار واخلاقم میشند

به هر حال

 همیشه ارزو داشتم  که عاشق بشم  بمیرم  بعد یه زندگی  دیگر را شروع  کنم   ولی میترسیدم  نمیتونستم  به  کسی اعتماد کنم  میترسیدم به خطا برم اره میترسیدم به خطا برم

من کسی نیستم که به داد و فریادم به صدای بلندم  این و اون جمع بشن  واسه حل مشکلم  گرد همایی کنند

باید خیلی حواسمو جمع میکردم  مثل ابجی های دیگه

اره  ....  من فقط به دنبال یه زندگی اروم  هستم که توش عشق باشه محبت باشه صفا وصمیمیت باشه

دیگه تحمل جنگ و جدل  و دربه دری ندارم  جایی که من میخوام باشم  جدل نباید باشه

از این به بعد میخوام زندگی کنم  برای خودم زندگی کنم  اون جوری که میخوام زندگیمو بسازم

هر جایی  که قسمت باشه و بخوام برم  عشق و محبت را هم با خودم  خواهم برد

عشق و محبت به  همه چی همه کس دوست  همسایه  اشنا  فامیل  پدر مادر   همسر فرزند  ووووو

با روی گشاده  وبا قلبی مهربان و با محبت ومتواضع   با همه برخورد میکنم ودست نیازم را برای گدایی محبت دراز میکنم .این اخلاقی است که من سالها دارم واز این به بعد هم میخوام داشته باشم.

اره ....  یکی را میخوام که  بتونه به درد دلم برسه  به سوز دلم برسه همدمم باشه  همسفرم باشه  دوستم باشه

وقتی میاد خونه وجودشو احساس کنم به درد دلش برسم  به سوز دلش مرحمی باشم

من یه  اقا بالا سر نمیخوام  یه شوهر .......  نمیخوام  که زندگی را فقط در کار کردن و مال اندوزی و خوردن و خوابیدن  و گشت وگذار خلاصه کنه  ویا این که تقلا کنه برای بدست اوردن یه خانه ی چند صد متری  در حالی که  هیچ دل خوشی  در ان نیست.چشم ودل من از اینها پره. زندگی که در ان دلخوشی  نباشه   محبت نباشه  به درد من نمیخوره

من یه دوست میخوام  یه همدم میخوام  نه در مقابلم بلکه در کنارم .

اگه موقعیت کاری  خوبی پیش بیاد  و همدمم  راضی باشه  کار میکنم  ولی اگه راضی نباشه  برای من  هم زیاد مهم  نیست چون انقدری دارم که اگه بذارم بانک میتونم حقوق یه کارمندو بگیرم. ولی  زیاد راکد ماندن هم خوب نیست  .  افسردگی میاره   همیشه به دنبال  اموزش خواهم بود   نه با جنگ وجدل  با عشق وعلاقه  با رضایت ....

اره  .. ..  اگه  بخوای  با من باشی  باید دربه دری را از سرت بیرون کنی

من تو را به تنهایی نمیخوام  با همه کست با همه چیزت میخوام   دوست فامیل  اشنا  همسایه  پدر مادر....

شاید به طرز تفکر من  الان داری میخندی  یا شاید بگی که دروغ میگه  دخترای  امروزی امکان نداره همچین  تفکری داشته باشن  ولی  اونها حق دارن  که همچین تفکری نداشته باشند .ولی من دارم چون  اونها  به اندازه ی من گرمی و سردی روزگار  را نچشیدند  هنوز معنی واقعی زندگی را نمیدانند.

زندگی هزار رنگ داره  هزار تا شکل داره  هزار تا صفحه داره   روزگار به یاس 27ساله اموزش  یه خانم 50  ساله را داده.

اره من به دنبال یک زندگیه  ارام که در ان دلخوشی باشه  با همه کس "

اری این ها گفته های این دختر خانم است که  میخوادعاشق باشه و می خواد ابرو و حیثیت خود و خانواده اش را حفظ کنه  می خواد علی را از دربدری رها کنه وووو...  در این میان تا به علی برسد با چند نفر هزاران کاری انجام می ده و بااین نوع نامه ها با علی دوست میشه و  اظهار میداره که عاشق و دلباخته علی شده از موقعیت های که علی داشت و داره  می خواد با علی انس بگیره خودش را پاک و پاکیزه جلوه کنه تا به تونه خود را به علی برسانه و لی غافل بوده که علی کسی نیست که این نوع دخترا به تونند او را بدام  بیاندازند در ادامه داستان خواهید دید که علی در مقابل  ان همه عشوه گری ها و  جلوه گری های این دختر چگونه با این دختر مقابله می کنه تا این که به جوهر ذاتی این دختر پی می بره و از اعمال و نیرنگ ها ی این دختر سربلند بیرون می یاد اجازه نمی ده ابرو وعزت و شرف ایل و تبارش مورد تمسخر قرار بگیره  از اول اشنایی علی با این خانم بار ها می خواد از او دور ی کنه و با ترفند ها ی که خانم  اجرا می کنه و  موفق نمیشه وارد زندگی علی بشه و  خوب نمی تونه علی را مجاب به انجام کاری کنه و لی در نهایت که این دختر موفق میشه دل علی را بدست بیاره وعلی شدیدا علاقه مند میشه از ان جا که در یک خانواده سه نفری فرهنگی زندگی می کنند این خانم را در یک بوته ازمایش قرار میدند  تا این که وجود کثیف و نا میمون این خانم روشن میشه و کار های کثیف این خانم اشکار می گردد وقتی از کار و اعمال کثیف حرف می زنم  باور کنید که ابا دارم به زبان بیارم و یا گوشه ای از کار های کثیف این خانم را در این جا بیان کنم ولی به جهت روشن شدن این مطلب  تکه ای از کار این خانم را با یکی از کثافتکاران نت و چت برایتان نشان  میدم

 توجه کنید با کار غیر اخلاقی و غیر انسانی این خانم با یک نامحرمی که معلوم نیست کی است  و چه نیّیاتی داره

  ....._ram69(07/24/2011 9:35:59 PM) : mardo az aghab mikonan

.. .......nazan(07/24/2011 9:36:35 PM) : mikhay veb roshan koni

....._ram69(07/24/2011 9:36:41 PM) : man kheli dust daram surakhe kunu lis bezanam... ....._ram69(07/24/2011 9:36:57 PM) : toam roshan kon.

.......nazan(07/24/2011 9:37:31 PM) : man nadaram

 ......._ram69(07/24/2011 9:37:52 PM) : mibini ki........?

........nazan(07/24/2011 9:38:14 PM) : mishe ye bar ham vebeto roshan koni

........nazan(07/24/2011 9:38:22 PM) : dastam khord khamosh kardam

 .........nazan(07/24/2011 9:39:17 PM) : are

........nazan(07/24/2011 9:39:20 PM) : mibinam

........nazan(07/24/2011 9:39:55 PM) : kash pisham bodi

......._ram69(07/24/2011 9:40:20 PM) : ku......

.....nazan(07/24/2011 9:40:28 PM) : are

 از تمامی دوستان و و خوانندگان گرامی بی نهایت عذر خواهی می کنم که این مورد را  در این جا نشان دادم باورکنید مجبور شدم تکه ای از هزاران کثافتکاری های این خانم را در این جا درج کنم که  در وب کم های که این خانم  انجام داده و خودش هم  وب کم داره و روشن کرده در دست هست  لرزه به تن ادم می افته  وقتی می بینه این گونه پایه و اساس زندگی خانواده ها در خطر است در این باصطلاح چت کردن ها  که الان دامن جوانان مارا گرفته  هر روز بیشتر و بیشتر مشود و دختر وپسرا هر روز بیشتر در ان غرق میشن ....

 . با توجه به این که علی با دیدن این کثافت کاری های ساناز متزلزل میشه واز نظر روحی ویران می گردد ولی به کمک مادرش تا حدودی ارامش پیدا میکنه و تصمیم میگیره داستان را بنویسه و در اختیار همه جوانان قرار بده تا بلکه  کسانی اگاه باشند و از نییّات این نوع دخترا و پسرا اگاهی یابند و با نوشتن این داستان  یکی دیگر ازواقعیتی های زندگی کنونی  دنیای ما عیان میشه وووو

  وقتی قرار میشه قسمتی از این کارهای ساناز دراختیار خانواده اش قرار بگیره  باز مادر علی است  که در طول مدت اشنایی علی با ساناز همیشه مخالف این اشنایی بوده و بارها با علی بر سر همین ساناز جنگ و جدل کرده  مخالفت می کنه و به علی اجازه نمیده علی این کار را بکنه و از ان جا که پدر پیر و خواهران ساناز درعزّت و کمال زندگی کردند و هر یک از خواهرانش  خانم با عصمتی هستند که هر یک دختران به هم سن ساناز دارند و پدرساناز در بازار همان شهر ابرو و حیثیتی داره   مادر علی به علی اجازه نمیده کارهای ساناز را بدست خانواده اش برسانه   ولی ایا در نهایت علی می تونه این خیانت واین بازیچه بودن خود را در دل نگه داره و ساناز هم همان طور به کار های کثیف خود ادامه بده  .....

  ادامه دارد....

      



Powered By
BLOGFA.COM

Get our toolbar!



IP Address
by Tejji Share Link Share Link