سور ویرانی
سوز ویرانی
زمان می گذرد
مکان را ویران می کند
درون متلاطم، طوفان می شود
دلهره جای شوق
نیستی به جای هستی.
ناله به جای مستی
جوهر وجود رامی گیرد
هر جا بنگری
اشک دیده است که
فرو می ریزد .
کوچک و برزگ
پیرو جوان
به سرو صورت می زند
نه آبی است لب ترکنی
نه جایی است دل ز در کنی.
همه جا خاک است
و گروغبار و ویرانی.
در این ویرانی،
عشق و هستی
چون بیابانیست در ساحلی که
نیسم وحشت ز هر طرف می وزد
بر چهرهء نگران مردمی عاشق
که ساده زیستن و ساده بودن و ساده مردن را
ز باران حوادث در سینه دارد
دریغا که عشق این مردمان
با پاکی و صفای درون
در آتش بی قراری میسوزد
گلشن هستی، ماتم زده وخموش
داغ ویرانی زجبین اش پیداست
جویبارش با رنگ خونین جاریست
درد دلمردگی از چاک سینه برون
سوز دل در مردم چشم عیان و نهان
درد ها دردمند تر از همیشه در دامان
ابرها تیره تر از تاری شب
دل می سوزد ز آتش تب
رخت از تن می درَد
بر سینه می کوبد
غم با ردای سیه اش
موجی از ابهام بر حیاتش می گسترد
چشمان بهت زده بی اختیار
ازجوهر تیره بختی رنگ می بازد
هر جا که می نگری داد و فغان است
درد بیچارگی و بی خانمانی عریان است
اتش کینه برافروز مکان
چون گرگ درندهء جان سوز زمان
اشک افتاده بردیدهء دیروز نهان
با موجی ازویرانی امروز عیان
چه غریبانه و آرام
ساحلی بی موج موّاج
زدل وسینهء ما جوید
مهروهمدلی وهم رنگی
ز اشک فرو خوردهء ما پوید
که با غسل آزادگی سینه
گرد غبار قهر و کینه را شویم
تا گرد وغبار بی تدبیری خویش
چه با جان وچه با دل
چه با دست و چه با بیل
بی تحمّل زپژمرگی گل
بشتابیم زهر جا بی تامّل
که یار باشیم
غمخوار باشیم
حالیا
گر نگاهت سوی این پژمردگیست
پردهء وهم و خیال برکن ،همّت یکیست
گر ندانی قدر این همّت، دیوانگیست
آبی بده و نانی بیار ، رسم مردانگیست
تا که دردمند تر نشود دگر یکی
آشفته تر نشود دل کودکی
فرتوت تر نشود پیر با نمکی
شرمنده تر نشود چهره ی مردی
در برابر چشم عزیزان درد مندی
نکشد دردی ونریزد اشکی
چرا که در این وادی
گر به ریشه بنگریم
گناه بی تدبیری ماست
بی خبری ز عیش وعشرت ماست
که چنین داغ چگر دارند
زدار دنیا خاک به سر دارند
تازیانه مستی مارا
درگردن خویش تا به سحر دارند .
با سادگی و مردانگی
نه در دارند و نه سایبانی بر سردارند
در چهره می گریند
وز دل می سوزند
واز درون فریاد میزنند
ای سوداگران زندگی
اسیران عشرت و بندگی
ثروت بدون زحمت شما
ایمانم را بی ایمان کرد
لذت بدون وجدان شما
دلم را عصیان کرد
دانش بدون شخصیت شما
وجودم را طوفان کرد
تجارت بدون اخلاق شما
صداقتم را عریان کرد
علم بدون انسانیت شما
خُویم را حیوان کرد
عبادت بدون ایثار شما
خونم را غلیان کرد
سیاست بدون شرافت شما
خانه ام را ویران کرد
30/5 /91 همدم























سلام