سنگ صبور

 

 

 از همه دوستان گرامی سپاسگذارم که  لطف کردند برا ی هم شما عزیزان می گویم

 سال نو  شروع ترنم جدید قصه ای است  قصهء جدیدتان بی غصه باد

                     تبریک سال نو

سال نو را پیشاپیش به تمامی عزیزان و دوستداران و بازدید کنندگان عزیز  تبریک می گویم امیدوارم در سال جدید همیشه سلامت و موفق باشند .............................. علی

 

 

زمزمهء دل  ( دفتر دهم )

 در پیوند های روزانه 

  با من زمزمه کنید

 

سنگ صبور

سیه روزم ای صنم ؛ زان دمی که ازتو دورم

برای عزَت عشق پاکت ؛ به سکوت مجبورم

خشکیده قطرهء اشکم  ؛ در کنارهر بت ترسا

ترا گوید ترا بوید ترا جوید تا دمی که درگورم

چنین نبود آیت مهر و وفا ؛ در عالم مستی ما

ندانی که در فراقت ؛ چگونه زیر ستم و زورم

خبرنداری ازین بریده ؛ به هر دو سرای خود

که خون دل می خورم ؛ اما چو سنگ صبورم

نه دست ساغرمجنون ؛ پرمی زند سوی نگاهم

 نه آتش عشقت میرود ؛ ازسینه ء پر از نورم

به هرجهت روداین دل ؛ سایهء عکس ترا بیند

لیک کجا رود پای بسته ؛ که کس بداند حضورم

به کبربستی دل خویش؛ باز گویم قصهء درویش

کزان قصَه ندانستی که ؛  کوچک ترازپای مورم

بگذار بگوید این دل ؛ به دل پرازغرورو مستت

به دوراست دل همدم ؛ ز معاصی فسق و فجورم

24/12/ 91 همدم

 

صفای عشق

 

صفای عشق

صفای عشق تو چون صفای صبح سحر بود بر من

چو اختری در تاریکی شب  ؛ صفا گستر بود بر من

به قطره قطره ءباران می شستم ؛  غم فراق ترا

 چرا که مهر تو در قفس سینه ؛ یک اختر بود بر من

به آفتاب می گفتم  دور شود دمی که با تو بود نگاه

به اشک تو می گفتم نریزد ؛ که یک گوهر بود بر من

 به مرغ دل می گفتم به خواند در کنار گلی  چون تو

  که نغمهء خوش الحانش ؛ جان پرور بود بر من

شبی که تا سحر  ؛ نغمه خوان هم دگر بودیم

سحر نداشت آن شب ؛ که شب اخر بود بر من

به لطف آن شب زنده ام که به بارد بار دگر باران

قطره قطره بریزی از لب که لب ساغر بود بر من

بدان شب سیمین رو مانده ؛ خاطرات سیمینت

که در چشم و دلم؛  به سان پری پیکر بود بر من

کز پاکی و صدق و صفای دلبرانت ؛  چه بگویم ؟

با سایهء اشکی در فراق تو  ؛ غم پرور بود بر من

به سینهء آگنده از  ؛ خاطرات خوش رنگ و بویت

چه به نالم که با صدای آتشینت گویا تر بود بر من

به آتشین لب همدم؛ نگو بسته شود به لعل لبت

که گوهر های لب لعلت ؛ همیشه داغ تر بود بر من

10/12/91 همدم

 

جفای تو

 

 

جفای تو

روزگاریست که یاد تو برنمی آید به زبانم

گویی که نبود آتشی؛  درنهان خانهء نهانم

ازآن دمی که پرزده  مرغ نگاهت زنگاه دلم

خاطرات تلخ و شیرین تو؛ نمی آید به بیانم

هر که از عشق سخن گوید و به نالد از دل

من نگویم  حرفی،  که جز این چاره ندانم

اما چه کنم که رنگ رخسارم  از آن روز

به هررهگذری گوید ؛ که دل دادهء زمانم

افسوسم ازین است که مهرم با توعیان شد

که کودکانه دل دادم و کنون  رسوای جهانم

هر چه بود و گذشت رنج و اندوه من و تو

آنچه مانده ز جفایت, اشکیست کزدیده چکانم

6/12/91 همدم

 

منم یا تویی؟

 

 

 

 فصل منو تو کوه بلندی شد در ساحل

بگذار نریزد اشکهای پنهان بی حاصل

چرا که همت عشق ؛ خروش دریا بود

به سنگ سخره می کوبید بدون حایل

به انتظار موجی بلند کور نباید باشیم

کز فریاد اولینت بر من نمی کردی مایل

با شک و تردید نبایدبه مهر دلی رو کرد

به هر مراحلی برسد مارا می کند زایل

کنون که می روی به روزگاران تنهایی

خو ش باش و  خاطرات مرا نکن باطل

منم یا تویی؟

چون به دیدم نشسته به کبر

به اکراه سلام گوید

 رفتم تا به راحتی اندیشه کند

 لیک امد و در زد

 گفتم کیست؟

 گفت منم . کجایی؟

گفتم به سان سنگی نشسته ام به دامن کوهی

 گفت خبری ازم نمی گیری

 گفتم صبوری پیشه کردم تا بدانی کیستی!

گفت هر چه میخوای بگو؟

 گفتم به گذشته بر گردو مرا زان آب تلخ ویا گوارا سیراب کن

 گفت باشد هر آنچه تو بخواهی

 گفتم به انتظار ان می روم تا بدان نایل گردم

لیک هر چه نشستم  نه گوارا شد و تلخی بر من نثار کرد

 لاجرم باز رفتم

 زمان گذشت و زمین زنده شد از خواب گرانقدر

.....

باز امد در زد

گفتم کیستی؟

 گفت منم باز امدم

 گفتم ندانستی تو کیستی باید بروم

گفت:

 چه ایام خوشی بود به انتظار تو بودن

گفتم

 فصل منو تو کوه بلندی شد در ساحل

بگذار نریزد اشکهای پنهان بی حاصل

.........................

..............

گفت:

منظورت را نمی دانم که چیست؟

حال با این پاسخت فهمیدم لحظه های بیقراری و انتظار من

 گرچه پیش تو ارزشی نداشت

ولی خوشحالم که خدای مهربانم

همنشین لحظه لحظه های پاک من در این ایام بود.
برو خوش باش.....
چه در دل من بود و چه در سر تو بود........

اما قبل از رفتن

 به قاموس مهربانی ها دیدی زدم

دیدم همه جا از پاکی و صداقت و دوستی مهربانی ها هست

وفا و صفا و جفا در یک ردیف نشستند

 ولی از خوش بودن  خبری نیست

 هر چه تقلا کردم تا به انچه گفت و رفت عمل کنم

 اما همه تنهایی ها  با درد و رنج و انده دیدم

 خبری از خوشی نبود و نیست

 اینک باید برم تا او خوش باشد

 همنشین لحظه لحظه های پاک ایام خودش باشد

همدم 5/12/91