برو ای...
این شعر را دوستان گرامی قبلا خوانده اند ولی امروز مناسب دیدم که دوباره بخوانید و .....
یار غریب
باورم نیست در حرمت دل با تو غریبی کردم
درنگاه حسرت دل ، با تو فریبی کردم
در دامن کوه ودشت سبز پر از لاله
در هنگامهء آواز قناری خوش دانه
در شکفتن غنچهء گل در گلخانه
در طلوع مه ، هم چو مهر مادرانه
من با تو هم دل و هم نفس بودم
کجا بود که من با تو ،بی حرمتی کردم
در شبانگاه تیره وتنهایی دل پویت
درغروب دلگیرآن برزن وکویت
در خنده های دل انگیز گل رویت
در سکوت قصه گفتن های دل من
آن گه که به سینه می زد آتش غصهء من
آن گه که به تندی می طپید قلبت ز قصهء من
آیا به شراره های دل تو ، بی مرحمتی کردم؟
عشق در نگاه تو در وصل جانان بود
سوخت و ساز تو، به وصل خوبان بود
آه وآخ تو، بی قراری دل بی سامان بود
به گرد سوختن شمع نیمه سوزان بود
که من سوختم در نگاه تو ، به تو ملامتی کردم؟
من درهجر تو به ساختن قصر بلورینت
آه شرر بار و جگر سوز غم زیرینت
در شب های تنهایی ز دل شیرینت
در دم فریاد و فغان مستان دیرینت
با تو نبودم و برای دل تو بی صداقتی کردم؟
با سفید موی و سپید دل و روی بی خبر
با تن خسته ونحیف ز سوز زخم جگر
ز پاسی از شب تیره و تار تا آه سحر
در سکوت نغمه ءجگر خراش بی ثمر
با آیه های نخوانده در پهنه ء ملال آور
با روی زردو آه گرم و سوز دل بی نظر
با تو نبودم وبرای تو بی سلامتی کردم؟
آن گه که با تو در آمیختم در عالم خیال
در گذرزمان با صدق و صداقت و کمال
با تو راز دل گفتم و تب نیاز و خصال
ا ز کوره راه ءعشق و زندگی و حال
از سبز و خرمی دشت بیکران جمال
ز کومهء تار وستم این دهر پر ملال
با تو نبودم وبرای تو بی سپاسی کردم ؟
من که آشنای تو بودم و همدم شب های تارت
من که بلبل تو بودم ونغمه سرای دل بی قرارت
من که شمع وجود تو بودم و یاور وغمخوارت
من که با تو بودم و بر تو بی صفاحتی کردم؟
من که آه تو بودم در اتش کمند ابروی نارت
من که چشم تر بودم ز دیدهء سیه و دلربایت
من که مرده بودم زان ترهء خم گشته برنگارت
من که می سوختم زان زلف سیاه و پریشانت
من که مانده بودم برآن چهرهء مشعشع و تابانت
من که خاک شدم در پای ودر و کوی و ماءوایت
من که صد بار به تو رو کردم و کم ندامتی کردم؟
زسینهء پر جوشم ز عشق جگر سوزم
زآه این سوخته دل ساختی دل پر سوزم
که تواینک خاک شدی و دود شدی
در بر فتنگران همدم بی روح شدی
خیال باطل است که پر سود شدی
که برای دل خود کشتی نوح شدی
این حسن وخصال توست چو ماه منظری دارد
به آفتاب ندیده نگارت چه شور و شری دارد
این که من فتادم زهجر تو دیده ام تری دارد
ز صد کتاب سخن گفتم کی ترا بی بلاغتی کردم؟
اینک شمیم صبح است و شفق می زند به چشم
غبار دل زدودن است و به باد سپردن کینه وخشم
هی هی چوپان به گوش و برّه درقفای مادراست
چشم من در انتظار حرمت آن یک دانه دلبر است
دیده وا کن بنگر؛ غنچهء گل به گل نشسته است
شب سیاه رفته و روز روشن هویدا گشته است
در شوکت و شکوهت دل با توعهدی بسته است
در زمهریر سخت ات نوری به تو بخشیده است
دیگر به خس مگردن، دوران دوری رفته است
باز ای با دلت باش ؛ در روزگار فتنه
داری هزار گوهر، با فهم و با دل فهیمه
همدم ندارد عمری ، در هجران توغریبه
این قصه هم غریب است که با تو بی شجاعتی کردم
همدم

در نگاهت صد آه بود
نگارت هم چو ماه بود
اماندانستم درسینه ات
رد پای هزاران گناه بود
از این دس به ان دس پریدی
که پایه های عشقت چو پر گاه بود
آن ضجه های تنهایی من
چو شراره های یک نگاه بود
یک دل و صد سودا داشتن
دانستم که برای تو پردهء جاه بود
که اینک تو رفته ای و من
با تنهایی شبانه ام
هم چو با تو بودن ها
که عمری برایم جانکاه بود
ز خنده های مرموزت
ز گفته های پر از دوزت
نفرتی ز دل دارم که بی گناه بود
که در رکاب تو سوخت و فرو ریخت
اشک دیدگانم
که همیشه رو به در گاه بود
همدم
برو ای.....
برو ای ...
ز خلوت گاه عاشقان گذشتی
مست از هوس عشوه گری
بر حول شب عشوه گران گشتی
چه آسوده با هر کس و ناکس نشستی
از گلشن خود بر گلخن مرداب جستی
دفتر خاظرات دل را چه اسان بستی
من دیوانه غافل بودم که تو
کز پایه و بن پستی
برو ای شانه فروش
شانهء خود را بفروش
که شایستهء این دست وان دستی
من دگرسیرم ازان سینهء هستی
تو برو خود را باش
که جام بلورین دلم را شکستی
روز و شب در بغل این و ان مستی
زندگی نه !
مردن خود را با نالهء من سرشتی
روز نه ! شب نه !صبحگاه شب یخبندان
شاید که از درگاه ویرانهء من گذشتی
با خون دل به حال خود گریستی
که روزگاری نهال عشق کاشتی
لحظه های با شکوه عشق داشتی
به پای هوس رندانه باختی
و مرا در تنهایی شب هایم انداختی
همدم


سلام