ارمغان شب

دوش از تب جان سوز فغانی داشتم
با سایه های زلف توهم زبانی داشتم
هم چو نیلوفر به خود پیچیدم ز درد
با خاطرات رفته آشفته روانی داشتم
چو شمع لرزان بود تنم زسوز سینه
بی کس و بی ستاره چه آسمانی داشتم ؟
نم باران می گرفت درب خانهء اغیار
به غنچهء باغم ابر بی بارانی داشتم
در سایهء مهتاب،همه در عیش و نیاز
من ز درد فراق تو چشم گریانی داشتم
خوب رویان می زدند آهنگ بزم شادی
من درآشیانم نوای درد داستانی داشتم
کز برگ برگش حدیث بی وفایهای تو
برای دانه های اشکم ارمغانی داشتم «همدم »
رنگ زرد
اخر چرا گل من؛رنگ لباست زرد شد
گونه هات اتشین وسینه ات پر درد شد
اون همه گرمی حرف های قصه مون
هریکی با زردی برگای خزان سرد شد
چرا اون باده نوشین نگرفتی بر دست
این قدح بی تودراین ایام گرم سرد شد
چشم گریانم به در شد تا بیاری آن قدح
آمدی! اما رواق سینه ام بس لاجورد شد
نه اشکی به دیده مانده ،نه طاقت به تن
همه دردا برفتند ودرد تو برمن فرد شد
ناله های حزینم درآن شبهای هم صحبتی
با برگ های گل عشق وعاشقی درد شد
نسیم سرگشته می زند به سینه طبل عزا
هزاران درد ناسور به روی این مرد شد
اگر همدم لباس زرد پوشد در ماتم یاس
زسوز زردی رویت روی لباسم زرد شد «همدم »