دوستی شرح حالی برایم نوشته و از من خواسته دوباره به نوشتن باز گردم
با تشکر از دوست گرامی ..... من هم با اندکی ویرایش نوشته های دوست گرامی
را در اینجا برای استفاده دوستان می گذارم
درخواست یک دوست
امشب شبیست همچو شب های تنهایهایم
تنها هستم و تنها نشسته ام
دیده از پنجره به آسمان برون کرده ام
آسمان صاف و بی الایشم
ستارگان زیبایی دارد
گهی چون برق یکی می جهند
و از نظر دور میشود و محو می گردد.
یاد روز هایی دارد
که خیلی زود گذر بود
وجوانی مرا با خود می برد .
و بر من می داد
فریاد ای داد و بی داد
ستاره جوانی من هم
همچو ستاره ها محو می شد
هیچ به فکرم نمی امد
که من هم زمانی شوری داشتم
و با دوستانم می خندیدم ومی گفتم
ولی اون شور ها و شادی و خنده ها
خیلی کم و زود گذر بود
زود تر ازهرنیلوفری که پزمرده می شد
و من باز تنها می شدم
و چه روزها و شب هایی که تنها بودم
و با تنهایی ها می سوختم و می ساختم
روز های گرم تابستان
اتش دل وسوز عشق امیدوارم می کرد
سرمای زمستان انگوشتانم را چنگ می زد
وجود ضعیفم را می لرزاند
ولی شعله ء عشق امیدم را
به ماندن فرا می خواند
با فریاد بلند می گفتم
اهای ای گرمی تابستان و سردی زمستان
هر چه اتش بزنی و بسوزانی و خاکسترم کنی
من هم چو درخت چنار روبروی مسجد ولایتمان
استوار استاده ام
تا صدای قدم های آمدنش را بشنوم
و رخ شاداب و روح بلندش را به بینم
و حس کنم
اما از یاد بردم که
انتظارم را صدای نا قوسی شکست
و خاطراتم را از درون به هم ریخت
و بر گ هایش را یکی یکی پاره کرد
و به باد خزان سپرد
و مرا از خاطراتم جدا کرد
و تنهایم را از من ربود
و مرا با خود به دنیای تازه ای برد
گویی دیگر تنها نبودم
وبا رنگ اسمان کبود
همراه شده بودم
زمانی می گذشت که من زندگی ام را
با فریاد و خشم دیگری الوده ساخته بودم
روحم مال خودم بود
که خیلی وقت ها پیش
به دیگری سپرده بودم
و از دیگری هم
روحی ارام و با وقاری ستانده بودم
که هردم و هر لحظه با من بود
و جسمم
مال دیگری بود که
فریاد درونم را نمی شنید
و آه دلم را تمسخر می کرد
روز ها چون درویشی
عسا به دست می گشتم
شب ها با چهره ای گرفته و عبوسی
روبرو بودم
که خمیازه کنان حرفی نگفته و چیزی نخورده
به رختخواب می رفت
و چون چشم بر هم می نهاد
خوروپوف هایش ریشه های دروانم را
به صدا در می اورد
تا صبح شفق خواب را هم از چشمم می ربود
این زندگی بی هدف و بی معنی من
با دیگری که از عشق و الفت چیزی نمی فهمید
یک ماه و دو ماه تا شش ماه می گذشت
که تمحلم تمام شد و فریادم بلند گشت
و اخر ان زندگی بی سرانجام را ترک گفتم
وباز هم به تنهایهایم برگشتم
امشب همان شبیست که
همچو شب های تنهایهایم
که امشب تنها تر از دیشبم
نه رویایی در سر دارم
ونه ارزویی که بدان برسم
یاد شعر اشک ریزان تو افتادم
خواستم بار دیگر بر گلزار تو سر بزنم
امدم اما کاش نمی امدم
کاش نمی امدم
چرا که..
دیدم تو هم چو منی
از خاطره ها رفتی
فضای خاموش سیه
ترا به سکوت وا داشته است
نه آهی دیدم
ونه اخی که از جگر برون زاید
ونه عشقی که ارمبخش روح بلندت گردد
دیدم نه سخن نغزی گفتی
ونه حرف دلبرانه ای...
چون ترا هم چنین دیدم
شرح حالی را برایت نوشتم
که بدانی عشق به هر چی که باشه
جوهر زندگیست
جغد را از بام زندگیت دور کن
و به عشقی که ایمان داری اندیشه کن
کاخ ستم با اخ جگر سازگار است
اگر از عشق نگویی و نه نالی و نه نازی
نه جغد پرواز می کند
ونه ستم فرو می نشیندو نه....
باید بگویم
اگر بار از محبت بستی
و دل به استانش نهادی
هر انجه داری فرو گذار
وبار دگر خامه قلم بچکان
و حرف دل بگو و به نال
. نگو
تا شقاوت هست سرکشی باید کرد
بگو
تا شقایق هست زندگی باید کرد
۵/۱۱/۹۱ همدم