زخم دلان

 

 

زخم دلان

بیا ای دل که خلوت شبانه شکست

به جای مهرووفا نفرت زمانه نشست

کمر همت به بندیدو بگویید ای عشق

کجا رفتی و با که نشستی ای مست

نه آبی اسمان داریم و نه سکوت دریا

نه توان نوشتن است و نه آرامی دست

ز طوفان درون چه گوییم  که بداند خصم

زین آتش باوتی که در سکوت شب است

درد از زخم سیاهیست که باز امده امشب

نشسته بر سینهء سوزان ؛ ای اتش پرست

بگذارید پر شود  امشب ؛  قدحی از می ناب

تا به مستی گذرد , آتشی که در دل هست

 همدم 19/11/91

 

کار دل

 

 

 

            کار دل  

زمان  خود سر است و می گذرد.

 دیده افتاب است و می تابد .

آینه شفیق است و می گوید .

دل لرزان است ومی لرزد

و در سیرگلشن دیگریست  

که شمع وجود  تودراتش عشق؛

 در حال سوختن است

قلبت برای دیگری می زند

مست میشی

 و لبانت تبسمی دارد

 که چقدر زیباست

در مقابل اینه باشی

و بر رخسار سرخت بنگری

دست بر نرمی غذار بکشی

 و بر خود بگویی

 مرا چه شده است

چرا درونم می سوزد

و قلبم تند تند می زند 

 هی بر خود می گویی  

خدایا بر من چه شده است

چون نیک می نگری؛

دراعماق درونت 

 سایهء دلی را می بینی

که  با دل توست

و بر تارهای وجودیت اویزان است

و لحظه ای از وجودت دور نمیشود

می گویی این  دیگه چیست

که بر شاخسار دلم 

 چنگ زده است

زمان که می گذرد

فکر و اندیشه ات را

به ماضی خود می برد

 تا باز یابی انچه را که

 در روز های رفته بدان بودی

 هر چه می شکافی 

به سایه های اتشینش

 نایل نمی شوی

 که بدانی ان چیست

و چگونه بوده است

که این همه  درونت را 

 مشغول کرده

و ترا ازهرچه دوربرت هست

دور نموده است

 و ترا به تنهایی و سکوت

وا می دارد

 وازهرمحفلی ترا

به خلوتی  می کشاند

 و ترا با خود به دنیای دیگری می برد

و هر چه دم دست داری

کنار می گذاری

 فقط قلم را بر می داری

و می خواهی چیزی بنویسی

ولی هر چه تقلا می کنی 

چیزی به یادت نمی اید

تا با ان سرت را گرم کنی

 تنها چیزی  که بی اختیار می نویسی

 کلمه ایست

که دست با لرزتمام می چرخد

 و می نویسد

« عشق»

با دیدن کلمه عشق 

 آهی از دلت بیرون می جهد

 که خودت در تعجت ان می مانی

 به یادت می اید

که ان سوزی که در دل داری

 و ترا به تنهایی و خلوت می کشاند

 همان عشق است

لبانت باز می شود

 و شور و شوقی وجودت را فرا می گیرد

به خود می گویی .

اری چقدر زیباست

عاشق شدن .

خرسند می شوی

 که درونت با عشقی مملو کشته

و ترا از هر چیز دور نموده است

ان زمان است ک به یاد می اوری

و می گویی

اری دل اوست که

  با دلم درامیخته

 و مرا به خود کشانده است

اما او... کو

او کجاست ؟

چرا ندیده ام

چرا نمی بینم ؟

ایا میشه کسی را ندیده  و نشناخته

 بدو دل بست

اگر چنین نیست

پس این عشق در وجود من

 از کجا امده است

منی که ندیده ام

منی که نشناخته ام

منی که لمس نکرده ام

منی که چشم برچشمش نه نهاده ام

 چرا بر دلم افتاده است

 اما حسش می کنم 

 با دلم اورا می بینم

 احساسم با اوست

تنها اوست که مرا با خود می چرخاند

 و تنها حس اوست که با من همراه است

 می گویی

 اخ خدایا !

چقدر زیباست

کسی را در وجودت حس کنی

و همیشه با او باشی 

کسی مزاحمت نیست

کسی با درون تو کاری نداره

کسی با اتشی که در وجودت

ترا با زیبایی های عشق اشنا می کند

 خبر ندارد

می گویی

این است عشقی که همیشه دنبالش بودم

 که ان را حس کنم

 بی انچه او را به بینم 

او را با دل به بینم

که اینک او را یافتم

و با من همراه شده است

 محو وجودت می شوی

و او را در صندوقچه درونت می گذاری

تا ابد با او باشی

گاه گاهی با او درد دل می کنی 

 و با او پرواز می کنی

 ساعت ها در خلوت خود

با او حرف ها می زنی

 راز ها می گویی

 اما وقتی کسی خلوت ترا

به هم می زند

احساس می کنی

کسی امده او را از تو بگیرد

و ترا از او جدا سازد

اما هر لحظه دوست داری

 تنها باشی

 و با او حرف بزنی

 و با او باشی

شب که می شود

می خواهی بخوابی

فکراو با توست 

جلو تراز تو به رخت خوابت می رود 

 اما نگاه غریبانه اش

  نمی گذارد بخوابی

با او تا صبح سحر می مانی

درد دل می کنی

عصبانی می شوی

 هی می چرخی

که به خوابی

اما  از خواب می پری

وتنها او را در کنارت حس می کنی

صبح که می خواهی از جایت بلند شوی

 کسل و بی خواب هستی 

خواب الوده  تلو تلو می خوری

 انگار مست کردی

 نه می تونی دوش بگیری

 نه چیزی بخوری و بنوشی

ونه می تونی کاری انجام بدی

فقط وفقط اوست

که تمامی وجودت را تسخیر کرده

 و ترا با خود

به این ور و اون ور می کشاند 

 راه می افتی در کوچه و بازار

می گردی

هر جا می روی او با توست

 انگار کسی را غیر از اون نمی بینی

همه چیز را با اون خلاصه می کنی

انگار دیگه غیر اون

کسی برای تو مهم نیست

وقتی داری با او راه می روی

گویا  در اسمان ها سیر می کنی

 چنان به او عادت می کنی

که فکر می کنی اگر یک روز او در کنارت نباشه

 اخر دنیاست

 گاه گاهی عصبی میشی

به خود می گویی 

 خدایا چکار کنم

دارم دیونه میشم

از کار و زندگی افتادم 

چرا این جوری شدم

چرا این عشق لعنتی به سراغم امده

چرا عاشق شدم

 ووو

هر دم و هر لحظه فکر و خیال او با توست

کسی که نه حرف می زند

ونه  به تو نگاه می کند

 و نه با تو راه می رود

اما با توست 

سوار دلت شده

و ترا با دلش هر جا که می خواهد می برد

و تو چیزی نداری بگی

همیشه همرات است 

وبا تو می گردد

و جلو تراز تو حرکت می کند

و تو چیزی نداری بگی

تنها حرفی که همیشه میگی  

 (می گویی این است کار دل که )

 " من عاشق شدم "  

    همدم

در خواست یک دوست

 

 دوستی شرح حالی برایم نوشته و از من خواسته دوباره به نوشتن باز گردم

 با تشکر از دوست گرامی ..... من هم  با اندکی  ویرایش نوشته های دوست گرامی

 را در اینجا برای استفاده دوستان می گذارم

 

 درخواست یک دوست

امشب شبیست همچو شب های تنهایهایم 

تنها هستم و تنها نشسته ام

دیده از پنجره به آسمان برون کرده ام

آسمان صاف و بی الایشم

 ستارگان زیبایی دارد

گهی  چون برق یکی می جهند

و از نظر دور میشود و محو می گردد.

 یاد روز هایی دارد

که خیلی زود گذر بود

وجوانی مرا با خود می برد .

 و بر من می داد

فریاد ای داد و بی داد

ستاره  جوانی من هم

 همچو ستاره ها  محو  می شد

هیچ به فکرم نمی امد

که من هم زمانی شوری داشتم

و با دوستانم می خندیدم ومی گفتم

ولی اون شور ها و شادی و خنده ها

 خیلی کم و زود گذر بود

زود تر ازهرنیلوفری که پزمرده می شد

 و من باز تنها می شدم

 و چه روزها و شب هایی که تنها بودم

و با تنهایی ها  می سوختم و می ساختم

روز های گرم تابستان

اتش دل وسوز عشق امیدوارم می کرد

 سرمای زمستان انگوشتانم را چنگ می زد

 وجود ضعیفم را می لرزاند

ولی  شعله ء عشق امیدم را

 به ماندن فرا می خواند

  با فریاد بلند می گفتم

اهای ای گرمی  تابستان و سردی زمستان

هر چه اتش بزنی و بسوزانی و  خاکسترم کنی

 من هم چو درخت چنار روبروی مسجد  ولایتمان

 استوار  استاده ام

تا صدای قدم های آمدنش را بشنوم

 و رخ شاداب و روح بلندش  را به بینم

 و  حس کنم

 اما از یاد بردم که

انتظارم را صدای نا قوسی شکست

 و خاطراتم را از درون به هم ریخت

 و بر گ هایش را  یکی یکی پاره کرد

و به باد خزان سپرد

و مرا از خاطراتم جدا کرد

 و تنهایم را از من ربود

 و مرا با خود به دنیای تازه ای برد

 گویی دیگر تنها نبودم

 وبا رنگ اسمان کبود

 همراه شده بودم

 زمانی می گذشت که من  زندگی ام را

 با فریاد و خشم دیگری الوده ساخته بودم

 روحم مال خودم بود

که خیلی وقت ها پیش

به دیگری سپرده بودم

 و از دیگری هم

 روحی ارام و با وقاری  ستانده بودم

 که هردم و هر لحظه با من بود

  و جسمم

مال دیگری بود که

  فریاد درونم را نمی شنید

 و آه دلم را تمسخر می کرد

 روز ها چون درویشی

 عسا به دست می گشتم

شب ها با چهره ای گرفته و عبوسی

روبرو بودم

 که خمیازه کنان  حرفی نگفته و چیزی نخورده

 به رختخواب می رفت

 و چون چشم بر هم می نهاد

خوروپوف هایش ریشه های دروانم را

 به صدا  در می اورد  

تا صبح شفق خواب را هم از چشمم می ربود

 این زندگی بی  هدف و بی معنی من

 با دیگری که از عشق و الفت چیزی نمی فهمید

 یک ماه و دو ماه تا شش ماه  می گذشت

 که تمحلم تمام شد و فریادم بلند گشت

 و اخر ان زندگی بی سرانجام را ترک گفتم

وباز هم به تنهایهایم برگشتم

 امشب همان شبیست که

 همچو شب های تنهایهایم 

که امشب تنها تر از دیشبم

 نه رویایی در سر دارم

ونه ارزویی که بدان برسم

یاد شعر اشک ریزان  تو افتادم

 خواستم بار دیگر بر گلزار تو سر بزنم

 امدم اما کاش نمی امدم

 کاش نمی امدم

چرا که..

دیدم تو هم چو منی

 از خاطره ها رفتی

 فضای خاموش سیه

 ترا به سکوت وا داشته است

 نه آهی دیدم

ونه اخی که از جگر برون زاید

 ونه عشقی که ارمبخش روح بلندت گردد

دیدم نه سخن نغزی  گفتی

 ونه حرف دلبرانه ای...

 چون ترا هم چنین دیدم

 شرح حالی را برایت نوشتم

که بدانی عشق به هر چی که باشه

جوهر زندگیست

جغد را از بام زندگیت دور کن

 و به عشقی که ایمان داری اندیشه کن

 کاخ ستم با اخ جگر سازگار است

اگر از عشق نگویی و نه نالی و نه نازی

 نه جغد پرواز می کند

ونه ستم فرو می نشیندو نه....

باید بگویم

اگر بار از محبت بستی

 و دل به استانش نهادی

 هر انجه داری فرو گذار

 وبار دگر خامه قلم بچکان

 و  حرف دل بگو و به نال

. نگو

               تا شقاوت هست سرکشی باید کرد

    بگو

               تا شقایق هست زندگی باید کرد

                                                ۵/۱۱/۹۱ همدم