پریشان حال
16/6/92همدم
چشم خفته دارم
نمیرم ز کوی تو ای یارگر چه پای شکسته دارم
پیچیده ام زجور تو برخود گر چه دل خسته دارم
تیری به دل دارم ز نگاه مهرت، به جرم شیدای
به هستی می زنم تیشه گر چه جان سوخته دارم
زسوزسینه سوزم از هجران تو, تا سحرگاهان
هر روز ترنم زندگی بازم , گر چه زبان بسته دارم
قلم زدی به کمان سیه ، تره فشاندی برنگاررعنا
وای ازآن ترّهء پیچ وکمان گرچه نگاه آهسته دارم
آن ترهء افشان و زلف پریشان در کمال زیبایی
دیدم وآه کردم و جون دادم گر چه آه فروخته دارم
آن همه حسن جمال و کمال درنگار تو دیدم وبس
بریده ام از جمال باغ خیال ؛گرچه چشم خفته دارم
به مهر نثار کنم بر کمال و جمالت, ارمغا ن همدم
بر تو زیبا ست هر انچه کنم گرچه رخ آشفته دارم
31/4/92همدم
ای ساقی
غرش طوفان دل چه ها می کند ای ساقی
که بر شاخ وبرگ دل می بارد ای ساقی
ابر سیه بر تارک دل سایه گسترد هردم
پر کن باده , که عمر دگر ندارم ای ساقی
دیده به دست توست که باده پرکنی هر دم
در این شب تیره ، مست گردم ای ساقی
سر به زانویت گذارم ، بخوانم شعر شیدای
شبی محو گردم درزلف پریشانت ای ساقی
بر من بنمای ؛افاق صبح مستی فردا را
با مستی ,ویران مکن بستان دلم ؛ای ساقی
به جوانی وا نشد دیده , به رخسار تابانت
در ره رضوان ،این چه شوقیست ای ساقی
در گنج خانهءدل ,هم چو شمع درخشانی
همدمم رفته زبر ،مهرتو را دارم ای ساقی
30/4/92 همدم
حقیت زندگی
دوستی درخواست کرده نقش هنر را در حقیقت زندگی بیان کنم
دوست گرامی ...
از من خواستی تا در موردهنر برایت بگویم
اما هنر برای من در نویشته ها نیست که چیزی بگویم وبرای تو انچه به فوت وفن باشه داری وبه تمرین وتکرار به مهارت کامل میرسی /
من انچه میتوانم بگویم هنر زندگی است نه چیزی دیگر و ان هم امیخته با عشق به درون هنر, انچه هنر در نزد عالمان هنر موجود است ان نیست که در بین عامیان است عالمان به درون هنر عامیان به برون هنر می نگرند
با ید بدانی که:
در زندگی چیز هایی وجود دارند نباید از انها غافل باشیم قبل از انکه هنرمند ودکتر و مهندس و..... با شیم یک انسانیم
انسانی نیاز مند به نیاز های درونی و برونی خود که از دیگران می گیریم از مردم این کوچه و بازارو محله
حتی نیاز های احساسی ما از همین انسانهاست و در کنار همه انسانها دلهایی وجود دارند در درون این دلها عشق ها موجوده که به هم وصل شدند این رشته های وصل همان طپدن,لرزیدن,گریستن,خندیدن و....... است که ما را بهم می رساند اگر به این ها بی اعتنا باشیم دیگر ما نیسیم بلکه درختان خشک وگندیده مردابیم که مثل غرباغه در شب مرداب غرغر میکنیم و در روز از اینجا بانجا می جهیم تا مردابی دیگر بیابیم و دوباره غرغر کنیم
ما اگر هنرمند با شیم که نیستیم بخود نمی اندیشیم که به درجه والا برسیم به درون دل انسان ها نفوذ می کنیم شاید بگید راهش چیه
راهش به درون خود رفتن تا از ضمیر خود به انسان هااندیشیدن به نیاز ها جواب دادن , ان ضمیر خود را به بیرون دادن وووو....
من چندین راز رسیدن به حقیقت زندگی را برایت می شمارم
رازهای برای رسیدن به حقیقت زندگی
راز اول: تمامی آنچه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست
راز دوم: تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت میکند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه میتوانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایهی اصلی شخصیت و رفتارهای اوست. بهعبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانهای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و نشانمیدهد که چه کارهایی از ما ساخته است و چه کارهایی از ما ساخته نیست. انسانها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود میسازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیتها را میسازد و موفقیتها، باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود میگردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعهی باورهای ما در فضای زندگی است.
راز سوم: هدف زندگانی، آن است که تمام تواناییهای بالقوهی خود را بهعنوان یک انسان خودشکوفا بشناسیم و آنها را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود ظاهر کنیم و به بیشترین رشد و شکوفایی برسیم.
راز چهارم: تغییر در وجود، نهتنها ممکن و میسر است بلکه اجتنابناپذیر است زیرا تا ما تغییر نکنیم، زندگیمان تغییر نمیکند. انسانهای سعادتمند، مرتباً میشوند و میروند زیرا تا نشوی، نمیشود و تا نروی، نمیرسی.
راز پنجم: تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگی، درواقع درسهایی هستند که به انسان میآموزند و انسان را میسازند. آنها فرصتهایی در لباس مبدلاند. حتی گاهی مشکلات، الطاف خفیهی خداوند هستند که باعث رشد و شکوفایی انسان میشوند. پس آنها را گرامی بداریم و از آنها بیاموزیم.
راز ششم: تلقی ما از واقعیت، ساخته و پرداختهی فکر و ذهن ماست. پس واقعیتهای زندگی ما میتوانند با اندیشههای ما تغییر کنند. بنابراین مراقب اندیشههای خود باشیم تا واقعیت زندگیمان را زیباتر کنیم.
راز هفتم: ترس و تردید، سرزندگی و نشاط را از انسان میرباید. با باورهای عالی و توکل بر خداوند، هرگونه ترس و تردید را از فضای فکر خود دور کنیم و در وادی یقین و عشق، محکم و استوار به جلو برویم و زندگی پرحاصلی را در محضر خدا و کائنات خلق کنیم.
راز هشتم: مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم، نمیتوانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهرهای ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشقورزی برای دیگران باشیم.
راز نهم: تمامی ارتباطات ما با کائنات و دیگران، آیینههایی هستند که خود ما را نشان میدهند و تمامی مردم، آموزگاران ما بهحساب میآیند. پس با خودباوری و اعتمادبهنفس، زیباترین رابطهها را برقرارکنیم و از کلید طلایی ارتباطات، برای باز کردن هر درِ بستهای در زندگی استفاده کنیم و موفق شویم.
راز دهم: سعادت واقعی در زندگی، در نحوهی عکسالعمل ما در مقابل رخدادها و حوادث زندگی است نه در بخت و اقبال. بنابراین خود را مسؤول زندگی خود بدانیم و تقصیر را به عهدهی دیگران نیندازیم تا بتوانیم با عکسالعملهای مناسب، حقیقت زیبای زندگی را به واقعیت قابل قبول تبدیل کنیم و به خوشبختی و سعادت برسیم.
راز یازدهم: حقیقت زندگی، بر مبنای عشق استوار است. انسانهای موفق و کامیاب، وجود خود را با عشق ، جذاب و منور میکنند و با تقدیم عشق به انسانهای دیگر و به کل کائنات، به زندگی سعادتمندانهای میرسند.
راز دوازدهم: از آنجایی که انسانها در مسیر زندگی گاهی از اجرای درست قانونمندیهای زندگی غافل میشوند و با اندیشههای غلط و القائات منفی دیگران، از مسیر درست زندگی به بیراهه میروند، بنابراین ارزیابی مستمر کیفیت زندگی و اصلاح لحظهبهلحظهی خود، میتواند انسان را در مسیر درست و رسیدن به حقیقت زندگی هدایت کند. زیباترین معیار ارزیابی کیفیت زندگی، این است که در پایان هر روز، از خود سؤال کنیم که آیا من روز پرحاصلی داشتم و از لحظههای زندگی خود لذت بردم؟
با اجرای درست رازهای حقیقت زندگی، به این نتیجه میرسیم که:
تمامی آنچه که برای خوشحالی و خوشبختی واقعی در زندگی به آن احتیاج داریم، هماکنون ازآنِ ما و در اختیار ماست و ما باید بهعنوان این انسانی متفکر واندشمند , در هر لحظه، هوشیارانه قانونمندیهای رسیدن به حقیقت زندگی را اجرا کنیم تا بتوانیم از مواهب آن استفاده کنیم و از لحظههای زندگی در مسیر کمال لذت ببریم........... همدم
کیستی ؟
گفتم ای صبح خندان من تو کیستی
دل به جان آمدازسکوتت، تو کیستی
گفتا چشمه ء حیاتم ، پژمرده از جور
ازجلالت ماندم به پایت ،تو کیستی
گفتم به چشم آهویت موج سوارم
کزاوج مستی هرگز نگفتی کیستی
گفتا چو نسیمم ،می نگرم به باغت
گرنکاری درخت مهر، نگو کیستی
گفتم زداغ حسرت، جان دادم زدست
آن قدر فریبایی مکن به گو کیستی
گفتا به اشکم سوارم با عشق دل
این قطرهء اشکم بین و نگو کیستی
گفتم با تیر مژگان، آتش زدی به دل
بریدم، رمیدم ز خود ، بگو کیستی
گفتا تیر مژگان ز جفای توست
تا بدانی در مقابل عشق کیستی
گفتم به غمزه ربودی آرام جانم
کنون بگوعروس پرنیان کیستی
گفتا به دیده بستم آن چشم مستت
شب تا سحرزهجران بگویی! کیستی
گفتم قدحی پرکن تا زرخت حریرپوشم
به صفای قدمت، دگر نگویم کیستی
گفتا اگر، باده پر نکرده ام هنوز
بگذرچو نسیم , که ندانستی با کیستی
همدم
کاش در این ایام بغرنج
دراین دشت غبارالود
که کبر و غرور و دروغ
هر انچه هستی را
نیستی را
بوی وفا و صفای مستی را
صدق و پاکی و خدا پرستی را
ز خرمی باغ من و تو
می دیدی که چسان
ز دل و دیدهء ما می گیرد
کاش بودی...
سایهء ابر اندوه سینه ها را
که سرگردانتر از هر روز
سینه ها را می فشارد
سرشک غمبار دیده
بهت زده چسان بر
افق تار فردا
می نگرد
کاش بودی ...
به رنگ رخ بیمارم
که بی تو هر روز کبود تر میشود
زردی عارض در نگاهم نمایان میشود
موج ارام درون
چسان طوفانی می گردد
بر لایه های سینه می کوبد
خیره می شدی
کاش خنده هایت با من بود
که این چنین در پنجهء باد خزان
هم چو نسیمی سرگردان
بی سامان
به قهقهء باد اندوه
دل نمی سپردم
کاشکی میدانستی
بی تو باری
با تو می شوم اما
نه یاد آشیان دارم
نه حس بیداری
نه خروش طوفان دارم
نه سکوت شب زنده داری
نه یاد فاصله ها با من است
نه لوح عدالت داری
نه ترا دارم
نه از تو دورم
احساسی بی بنیان
هوسی خشک در نگاه درون
هر جا می رود با توست
اما تو نیستی
در این وادی فاصله ها
که هم دل از هم دوراست
هم فرشته ء عدالت
و این بد تراز دوری تو
از روحم , از جسمم , از جانم
می کاهد
کاش بودی
کاستنم را می دیدی
کاش بودی می دیدی
که بی تویک قطرهء اشکم
کز شاخه درختی اویزان
سرد ولرزان
نه جرات فرودی دارم
نه ماندن دربرگ خزان
لاجرم می لولم
به جریان باد سوزان
می چرخم
به یاد عشق فروزان
می بازم
عمرخود را ارزان
اری
کاش بودی و می شنیدی
شیون تارهای جگر را
سوت کشیدن های سر را
آهنگ غم شب تا سحر را
سکوت رخ افسرده تر را
کاش بودی می دانستی که
راز دل با کس نمی گویم
الفتی از کس نمی جویم
صفایت را ز کس نمی پویم
سراغت را ز کس نمی گیرم
کاش بودی
کاش بودی
24/2/92 همدم
در غیاب تو
رفتی و درغیاب تو رفت, بوی گل
به یاد تو می زند سازی, با سبوی گل
20/2/92 همدم
سلامی از بوی شقایق بهاری به همه دوستان
مدتی است به دلایلی ... نمیتونم به وبلاگ سر بزنم
امروز که فرصتی حاصل شد و وبلاگ را باز کردم انبوهی از نظرات عمومی و خصوصی دوستان گرامی روبرو شدم به خصوص اشنایانی که تولدم را تبریک گفته بودند ضمن تقدیر و تشکر از همه دوستان و اشنایان به حضور مبارکشان عرض می کنم
باعرض پوزش نظراتی که لازم بود ومورد تایید قرار گرفت و ازبقیه نظراتی که قابل تایید نبودند صرف نظر کردم امیدوارم به بزرگواری خودشان مرا مورد عفو قرار بدهند
با احترام همدم
مرحم دل
به سوزای دل , کز تو دگر دل نمی شود
به سازای دل, که ساز تو عاقل نمی شود
به تنهایی بزن, نوای غم بی وفایی ها را
شکسته تار وفا , که برتو مایل نمی شود
آهسته بران مرکب خویش در این وادی
که دل شکسته دگر بر تو حایل نمی شود
به اشک دیده به سوزدر چشم شب تنهایی
که بر میثاق شکسته امیدی نازل نمی شود
با انکه هستی باش , که سوز جگر گوید
بوی گل یاس, به سوی ساحل نمی شود
برون شو ز بار هوس که ایام عاشقی
به برگ برگ خاطرات ,داخل نمی شود
نظری به ایام رفته کن , در تنهایی شب
که قصهء نا تمام تو, دگر کامل نمیشود
به همدم نگو که سوز دل داری ز فصل
کز سوز دل, مرحمی حاصل نمی شود
10/2/92درخت خدا
شب است و دلم از شور لب تنهاست
سیاهی شب وآوای مرغ شب گویاست
با سکوت نگرم به قاب عکس رخش
که صدای دلنشین ازغنچهء لب جداست
به تبسم می نگرد به تنهایی شب تارم
به گذشته می بردم که ازدستم رهاست
به چشم سیه گویم که با ترنم لب گوید
صدای آخرین ترانهء آن شب کجاست
لیکن سکوت چشم نشانی از لب دارد
کز ترانهء شب گوید که بردلم رواست
سرتکانم وگویم یارب اوکجاست وکجاست؟
در کنارش بودن و با او شدن چقدر زیباست
افسوس که رفت ونیست درکنار شب تارم
که اینک درد واندوه و تنهایی برای مراست
باز گویم به خدایی که مرا تنها تر گذاشت
که چرا دل من از شقایق های صحراست
به دور افتاده از مونس شب های شیرین
به قاب عکسی بنگرم که حالیا بی معناست
به خود گویم که در میان شاخه های شکسته
دل من شکسته ترین شاخهء درخت خداست
24/12/91همدم
گفتی....و ..رفتی
توکه گفتی دوستم داری
تو که گفتی عاشقتم
تو که گفتی فدات میشم
......
وقتی رفتی
دیدم
که به شوق من آمده بودی
همچو رهگذری بودی
که روی برگ های پاییزی راه میرفت
وآن صدای
خش خش برگ ها
همان آوازی بود
که من گمان میکردم
می گویی
دوستم داری.
همدم
از همه دوستان گرامی سپاسگذارم که لطف کردند برا ی هم شما عزیزان می گویم
سال نو شروع ترنم جدید قصه ای است قصهء جدیدتان بی غصه باد
تبریک سال نو
سال نو را پیشاپیش به تمامی عزیزان و دوستداران و بازدید کنندگان عزیز تبریک می گویم امیدوارم در سال جدید همیشه سلامت و موفق باشند .............................. علی
زمزمهء دل ( دفتر دهم )
در پیوند های روزانه
با من زمزمه کنید
سنگ صبور
سیه روزم ای صنم ؛ زان دمی که ازتو دورم
برای عزَت عشق پاکت ؛ به سکوت مجبورم
خشکیده قطرهء اشکم ؛ در کنارهر بت ترسا
ترا گوید ترا بوید ترا جوید تا دمی که درگورم
چنین نبود آیت مهر و وفا ؛ در عالم مستی ما
ندانی که در فراقت ؛ چگونه زیر ستم و زورم
خبرنداری ازین بریده ؛ به هر دو سرای خود
که خون دل می خورم ؛ اما چو سنگ صبورم
نه دست ساغرمجنون ؛ پرمی زند سوی نگاهم
نه آتش عشقت میرود ؛ ازسینه ء پر از نورم
به هرجهت روداین دل ؛ سایهء عکس ترا بیند
لیک کجا رود پای بسته ؛ که کس بداند حضورم
به کبربستی دل خویش؛ باز گویم قصهء درویش
کزان قصَه ندانستی که ؛ کوچک ترازپای مورم
بگذار بگوید این دل ؛ به دل پرازغرورو مستت
به دوراست دل همدم ؛ ز معاصی فسق و فجورم
24/12/ 91 همدم
صفای عشق
صفای عشق تو چون صفای صبح سحر بود بر من
چو اختری در تاریکی شب ؛ صفا گستر بود بر من
به قطره قطره ءباران می شستم ؛ غم فراق ترا
چرا که مهر تو در قفس سینه ؛ یک اختر بود بر من
به آفتاب می گفتم دور شود دمی که با تو بود نگاه
به اشک تو می گفتم نریزد ؛ که یک گوهر بود بر من
به مرغ دل می گفتم به خواند در کنار گلی چون تو
که نغمهء خوش الحانش ؛ جان پرور بود بر من
شبی که تا سحر ؛ نغمه خوان هم دگر بودیم
سحر نداشت آن شب ؛ که شب اخر بود بر من
به لطف آن شب زنده ام که به بارد بار دگر باران
قطره قطره بریزی از لب که لب ساغر بود بر من
بدان شب سیمین رو مانده ؛ خاطرات سیمینت
که در چشم و دلم؛ به سان پری پیکر بود بر من
کز پاکی و صدق و صفای دلبرانت ؛ چه بگویم ؟
با سایهء اشکی در فراق تو ؛ غم پرور بود بر من
به سینهء آگنده از ؛ خاطرات خوش رنگ و بویت
چه به نالم که با صدای آتشینت گویا تر بود بر من
به آتشین لب همدم؛ نگو بسته شود به لعل لبت
که گوهر های لب لعلت ؛ همیشه داغ تر بود بر من
10/12/91 همدم
جفای تو
روزگاریست که یاد تو برنمی آید به زبانم
گویی که نبود آتشی؛ درنهان خانهء نهانم
ازآن دمی که پرزده مرغ نگاهت زنگاه دلم
خاطرات تلخ و شیرین تو؛ نمی آید به بیانم
هر که از عشق سخن گوید و به نالد از دل
من نگویم حرفی، که جز این چاره ندانم
اما چه کنم که رنگ رخسارم از آن روز
به هررهگذری گوید ؛ که دل دادهء زمانم
افسوسم ازین است که مهرم با توعیان شد
که کودکانه دل دادم و کنون رسوای جهانم
هر چه بود و گذشت رنج و اندوه من و تو
آنچه مانده ز جفایت, اشکیست کزدیده چکانم
6/12/91 همدم
فصل منو تو کوه بلندی شد در ساحل
بگذار نریزد اشکهای پنهان بی حاصل
چرا که همت عشق ؛ خروش دریا بود
به سنگ سخره می کوبید بدون حایل
به انتظار موجی بلند کور نباید باشیم
کز فریاد اولینت بر من نمی کردی مایل
با شک و تردید نبایدبه مهر دلی رو کرد
به هر مراحلی برسد مارا می کند زایل
کنون که می روی به روزگاران تنهایی
خو ش باش و خاطرات مرا نکن باطل
منم یا تویی؟
چون به دیدم نشسته به کبر
به اکراه سلام گوید
رفتم تا به راحتی اندیشه کند
لیک امد و در زد
گفتم کیست؟
گفت منم . کجایی؟
گفتم به سان سنگی نشسته ام به دامن کوهی
گفت خبری ازم نمی گیری
گفتم صبوری پیشه کردم تا بدانی کیستی!
گفت هر چه میخوای بگو؟
گفتم به گذشته بر گردو مرا زان آب تلخ ویا گوارا سیراب کن
گفت باشد هر آنچه تو بخواهی
گفتم به انتظار ان می روم تا بدان نایل گردم
لیک هر چه نشستم نه گوارا شد و تلخی بر من نثار کرد
لاجرم باز رفتم
زمان گذشت و زمین زنده شد از خواب گرانقدر
.....
باز امد در زد
گفتم کیستی؟
گفت منم باز امدم
گفتم ندانستی تو کیستی باید بروم
گفت:
چه ایام خوشی بود به انتظار تو بودن
گفتم
فصل منو تو کوه بلندی شد در ساحل
بگذار نریزد اشکهای پنهان بی حاصل
.........................
..............
گفت:
منظورت را نمی دانم که چیست؟
حال با این پاسخت فهمیدم لحظه های بیقراری و انتظار من
گرچه پیش تو ارزشی نداشت
ولی خوشحالم که خدای مهربانم
همنشین لحظه لحظه های پاک من در این ایام بود.
برو خوش باش.....
چه در دل من بود و چه در سر تو بود........
اما قبل از رفتن
به قاموس مهربانی ها دیدی زدم
دیدم همه جا از پاکی و صداقت و دوستی مهربانی ها هست
وفا و صفا و جفا در یک ردیف نشستند
ولی از خوش بودن خبری نیست
هر چه تقلا کردم تا به انچه گفت و رفت عمل کنم
اما همه تنهایی ها با درد و رنج و انده دیدم
خبری از خوشی نبود و نیست
اینک باید برم تا او خوش باشد
همنشین لحظه لحظه های پاک ایام خودش باشد
همدم 5/12/91
زخم دلان
بیا ای دل که خلوت شبانه شکست
به جای مهرووفا نفرت زمانه نشست
کمر همت به بندیدو بگویید ای عشق
کجا رفتی و با که نشستی ای مست
نه آبی اسمان داریم و نه سکوت دریا
نه توان نوشتن است و نه آرامی دست
ز طوفان درون چه گوییم که بداند خصم
زین آتش باوتی که در سکوت شب است
درد از زخم سیاهیست که باز امده امشب
نشسته بر سینهء سوزان ؛ ای اتش پرست
بگذارید پر شود امشب ؛ قدحی از می ناب
تا به مستی گذرد , آتشی که در دل هست
همدم 19/11/91