صفای عشق
صفای عشق
صفای عشق تو چون صفای صبح سحر بود بر من
چو اختری در تاریکی شب ؛ صفا گستر بود بر من
به قطره قطره ءباران می شستم ؛ غم فراق ترا
چرا که مهر تو در قفس سینه ؛ یک اختر بود بر من
به آفتاب می گفتم دور شود دمی که با تو بود نگاه
به اشک تو می گفتم نریزد ؛ که یک گوهر بود بر من
به مرغ دل می گفتم به خواند در کنار گلی چون تو
که نغمهء خوش الحانش ؛ جان پرور بود بر من
شبی که تا سحر ؛ نغمه خوان هم دگر بودیم
سحر نداشت آن شب ؛ که شب اخر بود بر من
به لطف آن شب زنده ام که به بارد بار دگر باران
قطره قطره بریزی از لب که لب ساغر بود بر من
بدان شب سیمین رو مانده ؛ خاطرات سیمینت
که در چشم و دلم؛ به سان پری پیکر بود بر من
کز پاکی و صدق و صفای دلبرانت ؛ چه بگویم ؟
با سایهء اشکی در فراق تو ؛ غم پرور بود بر من
به سینهء آگنده از ؛ خاطرات خوش رنگ و بویت
چه به نالم که با صدای آتشینت گویا تر بود بر من
به آتشین لب همدم؛ نگو بسته شود به لعل لبت
که گوهر های لب لعلت ؛ همیشه داغ تر بود بر من
10/12/91 همدم
سلام