ای ساقی
ای ساقی
غرش طوفان دل چه ها می کند ای ساقی
که بر شاخ وبرگ دل می بارد ای ساقی
ابر سیه بر تارک دل سایه گسترد هردم
پر کن باده , که عمر دگر ندارم ای ساقی
دیده به دست توست که باده پرکنی هر دم
در این شب تیره ، مست گردم ای ساقی
سر به زانویت گذارم ، بخوانم شعر شیدای
شبی محو گردم درزلف پریشانت ای ساقی
بر من بنمای ؛افاق صبح مستی فردا را
با مستی ,ویران مکن بستان دلم ؛ای ساقی
به جوانی وا نشد دیده , به رخسار تابانت
در ره رضوان ،این چه شوقیست ای ساقی
در گنج خانهءدل ,هم چو شمع درخشانی
همدمم رفته زبر ،مهرتو را دارم ای ساقی
30/4/92 همدم
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۴/۳۱ ساعت توسط علی همدم
|
سلام