کیستی ؟

گفتم ای صبح خندان من تو کیستی

دل به جان آمدازسکوتت، تو کیستی

گفتا چشمه ء حیاتم ، پژمرده از جور

ازجلالت ماندم به پایت ،تو کیستی

گفتم  به چشم آهویت موج سوارم

کزاوج مستی هرگز نگفتی کیستی

گفتا چو نسیمم ،می نگرم به باغت

گرنکاری درخت مهر، نگو کیستی

گفتم زداغ حسرت، جان دادم زدست

آن قدر فریبایی  مکن به  گو کیستی

گفتا به  اشکم  سوارم  با  عشق دل

این قطرهء اشکم بین و نگو  کیستی

گفتم  با تیر مژگان، آتش زدی به دل

بریدم، رمیدم ز خود ، بگو کیستی

گفتا  تیر مژگان ز جفای  توست

تا بدانی در مقابل عشق  کیستی

گفتم  به غمزه ربودی  آرام جانم

کنون بگوعروس پرنیان کیستی

گفتا به دیده بستم آن چشم مستت

شب تا سحرزهجران بگویی! کیستی

گفتم قدحی پرکن تا زرخت حریرپوشم

به صفای قدمت، دگر نگویم کیستی

گفتا اگر، باده  پر نکرده ام  هنوز

بگذرچو نسیم , که ندانستی با کیستی

                                 همدم