چاره نیست.
چاره نیست
کنون در تاری شب ها
سخت تنها شدم
ازهر کسی بریدم
به هرطرف رها شدم
ز بی مهری یاران حانهء خود
با نوای زخم دل خود
هم صدا شدم
حریم چشم بستم بر زیبایی عشق
غریبه ای نا آشنا
در صحرا شدم
دراین دشت تنهایی و غمبارشبانه
اسیر موج پند و اندز
دریا شدم
یرای دیدن رویت
تقلاْ بی هدر گشت
چو برگی از گل یاسی
جدا شدم
شب و روزم سیه گشت
واشکم روان
گرفتار غم و و اندوه
و رویا شدم
هر چند پر کردم
جامی زان شراب تو
که با خاطراتت
همره باد صبا شدم !
سکوتم می شکست
آن دم که با تو سر بردم
عمری با تو
پرصفا شدم .
اینک که
اسیر نالهء زمین و زمان است
این دل
نگران سرنوشت
روز های فردا شدم
برای زدودن عشقت
زین سینه سوزان
چاره ای نیست که دست
به دامن خدا شدم
«همدم »
سلام