خاطرات

بر لوح دفترم نشستی

گفتم تو ، که هستی

با چشم تر به گفتی

هر کس که بوده باشم

هم دل و هم راز تو باشم

دیدم کمند ابرو

پیچ ترّه بر رو

زلف سیاه و مه رو

در وصف آن سیه مو

گر روز و شب به جویم

صد آفرین به گویم

کم گفته است خویم

دستی به کلک بردم

تا صورتگر ماهر

نقش آن رخ طاهر

در لوح دلم نقش زند

از برگ دل وا نرهد

از دیده پنهان نشود

اینک زدیده رفتی

از خانه ام به جستی

در خاطرم تجلیست

آن نقش و نگار و مستی

هرروز با تو هستم

با خاطرات تو مستم

گر باز گردی به سویم

یادی کنی ز رویم

دیگر نه آن پرستویم

 بار دگر ترا جویم

هرچند ز تو دورم

اما در این لوح و تقدیر

خاطرات ترا پویم

خاطرات ترا جویم إ ......               همدم